چهارشنبه یکم اسفند 1386
جیش بزرگی

روی تخت، بغل دستم خوابیده بود و هی وول می زد. نمی ذاشت بخوابم.

غر زدم: این قدر جُنب نخور.

بی خیال گفت: خب (و جُنب خورد).

یه کم که چشمم گرم شد، با دست های تپلش تکون تکونم داد . می خواستم خودم رو به خواب بزنم تا نا امید بشه. اما دلم نیومد. دست هاش خیلی باحالن. به هر جام می خورن می میرم از غلغلک. خندیدم: حالا اگه ول کردی.

-   (ول نکرد) ببین!

-        هوووم؟

-        ببین!

-        (با خنده) هوووووووووم؟

-        آخه مگه با چشم بسته می بینن؟ می گم ببین!

چشم هام رو باز کردم. بی مقدمه نه گذاشت و نه برداشت، مثل آدمی که خیلی روی موضوعی فکر کرده باشه گفت: تا حالا جیشت در رفته؟

-         (چشم هام کاملاً باز شد) یعنی چی؟

-        (حق به جانب انگشت اشاره ش رو گرفت به طرف پاهامون) یعنی اون در رفته؟

راستش تنها چیزی که فکر نمی کردم در اون لحظه مطرح بشه و جای خواب بعد از ظهر رو بگیره این بود. فهمیدم که برای گرفتن جوابش هم خیلی جدیه. دستم رو زدم زیر سرم: تو چی؟

-        خاله اول من پرسیدم. مالِ تو شده؟

 اون قدر صادقانه پرسید که دلم نخواست بپیچونمش. بدون این که بخوام، خیلی جدی به سوالش فکر کردم. یادم افتاد که این می تونه یکی از دغدغه های اصلی کلاس اولی ها باشه و خاطره ای که هیچ وقت تو ذهنم کم رنگ نمی شه، برای هزارمین بار مرور شد. چشم هام رو ریز کردم، دو طرف لبم رو پایین کشیدم و گفتم: معلومه که شده.

-        واقعاً؟ (همیشه برای عکس العمل نشون دادن به چیزهای عجیب از این کلمه استفاده می کنه)

-        (با اعتماد به نفس) آره. (حرف «آ» رو کشیدم)

 اونم دستش رو زد زیر سرش. انگار می خواست هیجان انگیزترین قصه ی دنیا رو بشنوه. چتری هاش که زیر مقنعه ی تنگ صورتی حالت گرفته بودن، کج و کوله ریختن رو پیشونیش: خب بگو... . کجا؟

-        می دونی که جیش همه ی بچه های کوچیک در می ره. اما من اولین باری رو می گم که تو مدرسه جیشم در رفت.

-        خب بگو. (شروع کرد به ناخن جویدن)

-        (دستش رو از دهنش کشیدم بیرون) اولین بار، کلاس اول که بودم،  قبل از امتحان دیکته، سر کلاس جیشم در رفت.

-        واااای! چیکار کردی اون وقت؟

-        هیچی! دوستم «سمیرا» موقع امتحان باید می رفت زیر میز...

-        زیر میز برای چی؟

-        (داشتم به این فکر می کردم که سمیرا اوسطی آشتیانی الان کجاست؟) برای این که تقلب نکنیم.

-        آهان! خب اون وقت دوستت چیکار کرد؟

-       (با بدجنسی خندیدم) هیچی. پرسید این جا چرا خیسه، منم گفتم زنگ تفریح لیوان آبم ریخته.

-        نترسیده بودی؟

-        چرا. خیلی ترسیده بودم. اما بیشترِ ترسم از امتحان دیکته بود. اصلاً واسه ی همین جیشم در رفت.

-        اون وقت دوستت به خانومتون نگفت؟

-        نه. از بس خودش از امتحان می ترسید، اصلاً نفهمید که جیشه. زود  با دستمال کاغذیش یه ذره زمین رو پاک کرد تا بتونه بشینه. منم پاهام رو تکون تکون دادم تا شلوارم زودتر خشک شه.

انگار باور نمی کرد که خاله ی گنده ش، یه روزی همچین دسته گلی به آب داده باشه. از بس مثل بیشتر آدم بزرگ ها همیشه خواسته بودم از خودم یه آدم کامل تو ذهنش بسازم. موهاش رو از توی چشمش کنار زد: اِی وَل ... . پس چرا تا حالا برای بچه ها قصه ش رو ننوشتی؟

      -    نمی دونم. آخه چی بنویسم؟ حالا شاید تو وبلاگم بنویسم. آره تو وبلاگم می نویسم. تو چی؟ مال تو در رفته؟

-        من هنوز نه، یعنی تو مدرسه هنوز در نرفته ( انگار باور کرده بود اتفاقیه که باید بیفته). اما جیشِ «هستی» پریروز سرِ صف در رفت.

-        آخ! چرا؟

-        آخه داشتن نمره انضباط می دادن. از ترسش زیر پاش خیسِ خیس شد. همه ی بچه ها بهش خندیدن. (میمِ «همه» رو با تشدید گفت)

-        هوووم. تو هم خندیدی؟ (فوراً فهمیدم که سوالم احمقانه بوده. مگه می خواستم نمره انضباط بدم؟ زود حرف رو عوض کردم) جای بدی جیشش در رفته.

-        آره. (با همدردی) کاش سرِ امتحان دیکته در می رفت که میز باشه! دیگه بهش نمی خندم. (ناگهان به فکر سوال تازه ای افتاد) جیش بزرگ ها هم در می ره؟ مثلاً مامان و باباها؟

-        (این دفعه خواستم بپیچونمش) نمی دونم. من که تا حالا مامان یا بابا نبودم.

-        (اون از من زرنگ تر بود) گیر نده. گفتم مثلاً. حالا جیش تو وقتی بزرگ بودی در رفته؟

چرا خودم توی این مدت این موضوع فکر نکرده بودم؟ پوست لبم رو که زیر یه کوه ماتیک وَر اومده بود، کندم. شاید هم عصبی شده بودم و فکر کردم که پوستش وَر اومده. لبم سوخت. برای چی خاطره ی کلاس اول اون قدر واضح تو ذهنم مونده بود، اما این یکی این قدر آسون از یادم رفته بود؟ همین دو ماه پیش... آره. راه دور چرا بریم؟ همین دو ماه پیش بود که ...

داشتم از آرایشگاه بر می گشتم. هوا سرد بود. خیلی سرد. اولین روز از سالِ میلادی بود و فرداش مسافر بودم. بلیت داشتم برای ساعت هشت صبح و نگار توی شلوغی سفرهای سال نو با هزار دردسر این مورد رو برام جور کرده بود تا با تعطیلات نوید همزمان باشه و همدیگه رو بعد از سه ماه ببینیم. توی فکرم هزار تا کار رو مرور می کردم. چک کردن دوباره ی ساعت پرواز، برداشتن بشقاب یه بار مصرف، بسته بندی آلبوم عروسی، ... ناگهان چشمم به ماشین گشت ارشاد افتاد و خانم هایی که کنارش ایستاده بودن. اول به هوای همیشه بی خیال به فکرهام ادامه دادم. اما چند لحظه ی بعد، درست وقتی که یکی از خانم ها اومد طرف من، یادم افتاد که دارم از آرایشگاه بر می گردم و و موهای مرتب شده و فر خورده همه از زیر روسری شالی ریختن بیرون. یادم افتاد که به شوق فردا و دیدن نوید، با حوصله و زیاد آرایش کردم. یادم افتاد که دیشب با چسب رازی ده تا ناخن مصنوعی رو چسبوندم به دستم و لاک صورتی زدم. دیگه چیزی یادم نیفتاد. حالا نوبت سوال ها بود که هجوم بیارن: اگه من رو بگیرن، چند روزه آزاد می شم؟ سند باید بیاریم؟ فردا می رسم به پرواز؟ نباید بگم مسافرم، اگه لج کنن چی؟ نگار می تونه باز بلیت بگیره؟ آخه نوید که بیشتر از پنج روز اون جا نیست. یعنی می شه فردا...؟

-        خانومم شما یه لحظه تشریف بیارین...

با من بود؟ فوری بی اختیار روسری رو کشیدم جلو و موهام رو از پشت چپوندم توی پالتو. توی یه حرکت، همزمان ماتیکم رو پاک کردم و دستکشم رو که چند دقیقه ی پیش از روشنک هدیه گرفته بودم و هنوز مارکش بهش بود، از کیفم کشیدم بیرون.

-        خانومم شما ...

جرات نداشتم نگاش کنم. دست هام رو به زور فرو کردم توی دستکش. اومد جلو. منتظر بودم که با اولین کلمه ای که می شنوم خودم رو بزنم به موش مردگی و بگم که این اولین و آخرین باره که این طور افتضاح میام بیرون. در واقع حاضر بودم به خاطر به هم نخورن سفرم حتی بگم که حالم از آرایش و زن های آرایش کرده به هم می خوره. می خواستم بگم باید کله ی همه ی بد حجاب ها رو کَند و من از فردا درست میام بیرون. اما در کمال ناباوری اون خانوم از جلو من گذشت و اصلاً متوجه حضورم هم نشد. دو قدم اون طرف تر از من باز گفت: خانومم!

 نفس راحتی کشیدم. پس با من نبود. پشت سرم یه دختر قد بلند، چیزی شبیه کت پوشیده بود و منظور از «خانومم»، اون بود نه من. چه خوب... .

 اما... . نه باورم نمی شد. یه آن احساس کردم توی اون سوز سرما پاهام گرم شدن. بی اختیار یاد امتحان دیکته افتادم و با همه ی توان بدنم رو منقبض کردم تا نذارم بریزه. سرعتم کند شد و پاهام به هم چسبیدن. گفتم: خدایا فقط نریزه. خدایا فقط نریزه. نذار بریزه. (اون قدر دستپاچه بودم که یادم نمیاد منظورم ریختن اون مورد بود یا آبرو)

به هر حال نریخت. 

داشتم به گرمی نصفه نیمه ی پاهام فکر می کردم که باز با دست های تپلش، تکون تکونم داد: نگفتی. از وقتی بزرگ شدی، بازم جیشت در رفته؟

خندیدم. مثل خودش سرم رو جلو بردم و گفتم: آره...

بعد هم همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم. با حوصله مثل یه آدم بزرگ نگام می کرد و گوش می داد. گاهی هم شکمش یا کمرش رو از هیجان می خاروند. حرفام که تموم شد، سرش رو توی هوا چرخوند و بی حوصله گفت: واااای! پس این جیش ول کن ما نیست. من فکر کردم دیگه بزرگ بشم، تموم می شه.

خندیدم. عاشق این سادگی عجیب و غریب هستم. می خواستم مثل یه معلم نمونه براش توضیح بدم که این گناهِ جیشِ بیچاره نیست. می خواستم بگم که جیش یه چیز طبیعیه و از یه جایی دیگه نگه داشتنش حتی دست قوی ترین مرد جهان هم نیست. می خواستم بگم که شاید همه ی اینا زیرِ سرِ نمره ی انضباطیه که بی دلیل میاد پای کارنامه ها و گناهش گردن صف هاییه که میزی ندارن تا بشه زیرشون با چند تا دستمال کاغذی بی آبرویی ها رو پاک کرد.

توی این فکرها بودم و داشتم خودم رو برای گفتن کوبنده ترین نتیجه گیری ها آماده می کردم که با دندون های نصفه کاره ی جلو، لبش رو گاز گرفت و گفت: خاله حالا می خوای تو وبلاگت جیشِ بزرگیت رو هم بنویسی؟

یه کمی ادای فکر کردن در آوردم و خیلی مطمئن گفتم: آره. مگه عیبی داره؟

بلند شد که از اتاق بِره بیرون: نه عیب که نداره. اما تو رو خدا اسم من رو ننویس. من آبرو دارم.

 

* دیروز این جا بود. با کمک هم این متن را  خواندیم و خوش حال بود که طبق قرارمان اسمی از او نیامده. از نوشته ام خیلی خوشش آمده بود و پشت سر هم می خندید. خواستم حالا که با سواد شده در بخش نظرات چند کلمه ای برایم بنویسد. گفت که خطش خوب است و دوست دارد این طوری نظر بدهد:

 

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 20:47 | | لینک به این مطلب