
این روزها بیشتر وقتم به خریدهای دَمِ آخر برای بستن چمدان و خداحافظی از دوستان و دلبستگی ها می گذرد. این روزها خیلی بیشتر از روزهای پیش از خانه بیرون می زنم و تنها راه برای رسیدنم به خیابان و دنیای بیرون از خانه، کوچه ی تنگ و بن بستی است که از همان روز اول اسمش «شادمان» بوده و هنوز هم کاشی قدیمی شهرداری به همین اسم، بالای سر اولین خانه ی آن نشسته. این روزها بارها و بارها کوچه ی تنگ و بن بستِ شادمان را آرام آرام یا بدو بدو طی کرده ام تا به قرارها و کارهایم برسم و برای همین، بیشترین چیزی که این روزها به آن فکر می کنم، کوچه ی شادمان است. کوچه ای که در آن به دنیا آمدم.
تقریباً همه ی مهمترین «اولین»های زندگی من در این کوچه اتفاق افتادند. برای اولین بار در همین کوچه صاحب دوچرخه شدم و سعی کردم از پسرهای بزرگ تر از خودم، تک چرخ زدن و ترمز صدا دار گرفتن را یاد بگیرم. برای اولین بار، در همین کوچه با چادر خال خالی و کاسه و بشقاب صورتی، خاله بازی کردم و مامان عروسکم شدم. برای اولین بار در همین کوچه با ذوق و شوق کفش چسبی ام را پوشیدم و راهی دبستان عترت شدم. برای اولین بار در همین کوچه اولین شعرم را گفتم و برای اولین بار در همین کوچه عاشق شدم.
این روزها خیلی زیاد به دوچرخه ی سبزم فکر می کنم. به چادر خال خالی و کفش چسبی آبی ام. به اولین شعرم و اولین عشقم.
این روزها وقتی از کوچه می گذرم، دلم می خواهد تک تک خاطره های خوب و بدش را سر فرصت مرور کنم و با تکرارشان به جای خیابان، به آسمان بروم. بگذریم که از آن روزهای کوچه، تنها چیزی که باقیمانده چند خانواده ی کم جمعیت است و بقیه یا به جای دیگری نقل مکان کرده اند و یا از دنیا رفته اند. حتی خانه های قدیمی هم کم کم خراب شدند و جای خودشان را به آپارتمان های چهار طبقه ی رنگارنگ دادند. آپارتمان هایی که رنگ شیشه و سنگ نمای بیشترشان حاکی از سلیقه ی باری به هر جهتِ بساز و بفروش های محل ماست.
اما برای من کوچه هنوز همان کوچه است. انگار نه انگار که سال هاست دوچرخه ی سبزم گوشه ی انباری خاک می خورد و بیشترین حرکتی که چرخ هایش می کنند، وقتی است که در هر خانه تکانی، بابا از این طرف انباری می بردش به آن طرف! انگار نه انگار که چادر خال خالی ام توی بازی های کوچه کهنه شد و پاره شد و مامان تبدیلش کرد به بقچه ی لباس های بچگی. انگار نه انگار که کفش چسبی ام را آن قدر پوشیدم و بازی کردم که سر سه ماه، راهی گاری زهوار در رفته ی آقا مهدی، رفتگرمان شد. انگار نه انگار که اولین شعرم آن قدر ایراد داشت و خام بود که هیچ وقت نه برای کسی آن را خواندم و نه در جایی جز دفتر خاطراتم – که دیگر نمی دانم کجاست- آن را نوشتم. انگار نه انگار که با آن عشق صمیمی، آن قدر دویدیم و زمین خوردیم و زخمی شدیم و به هم نرسیدیم که امروز او همسر و عشق زنی دیگر است.
دوست ندارم آدمی باشم که هنوز بعد از سال ها با گذشته درگیر است. اما این را دوست دارم که گاهی آرام مقابل پنجره ای که نسیمِ خاطره های خوب را می آورد، لم بدهم و چشم هایم را به روی روزهای در پیش ببندم.
کوچه ی شادمان را دوست دارم؛ به خاطر همه ی لحظه های خوبی که به من داد. به خاطر دوچرخه ی سبزم، به خاطر چادر خال خالی ام و به خاطر کفش چسبی ام. کوچه ی شادمان را دوست دارم به خاطر شعر بندتنبانی ام و روزهای طلایی و گرمی که با آمدن کسی که هنوز عشقش را ستایش می کنم، به من بخشید.
دل کندن از کوچه ی شادمان، بعد از دل کندن از خانواده ی دوست داشتنی ام، سخت ترین کاری است که این روزها در پیش دارم.
*عکس بالا مربوط به سال های گذشته ی کوچه است. وقتی با دمپایی پلاستیکی سبزم بی خیال می دویدم و بازی می کردم... .

عکس کامل این هفت سین را توی خانه تکانی و جا به جایی های شب عید پیدا کردیم. دقیقاً نوروزِ بیست و سه سال پیش گرفته شده!
روی عکس را خوب تمیز کردم و با خوش حالی به مبل تکیه دادم تا سر صبر تماشایش کنم و از بوی کهنگی اش لذت ببرم.
اول باور نکردم این دخترِ خندان، با موهای کوتاهِ قارچی - که هیچ وقت سمت راست و چپش با هیچ شگردی و با مالیدن هیچ ژل و تُفی مثل هم نشد - و پاپیون بلندی که پس از یک ماه لحظه شماری و ذوق و شوق، بالاخره در لحظه ی تحویل سال به گردنش بسته شد، من باشم. اما به خنده اش که دقت کردم، احساس کردم چه خوب صاحب این موی قارچی و این پاپیون دراز را می شناسم. در واقع باور کردم که خودم هستم! انگار نه انگار که این ژستِ بی خیال، بیست و سه سالِ پیشِ زنی است که به علت مبتلا شدن به بیماری مهلک بزرگسالی، سال هاست به مثل هم بودنِ سمت راست و چپ موهایش فکر نکرده و سال هاست برای بستن هیچ پاپیونی لحظه شماری نکرده.
خنده ای که یک لحظه به لبم آمد، درست مثل لبخندی بود که توی عکس دارم.
توی دلم گفتم: « چه بی غم بودیم! یادش به خیر... .»
و هنوز از حسرت، آهِ کاملی نکشیده بودم که طبق عادت، نگاهی هم به پشت عکس انداختم. چیزی که می خواندم جالب تر از خودِ عکس بود. این یکی اصلاً باور کردنی نبود. خط شیوا بود و خاطره ای که هر کاری می کنم، به خاطر نمی آورمش:

دوباره به روی عکس نگاه کردم. پس این لبخندها درست مال لحظه هایی است که تازه از احتمالِ خطرِ مرگ بیرون آمده بودیم؟ مالِ لحظه هایی بعد از وضعیت قرمز؟ این بار به خنده ی همه نگاه کردم. یادم آمد که ما بچه ها چه قدر از مرگ در بمباران می ترسیدیم. یادم آمد که چه قدر بازوی مامان را توی پناهگاهِ تاریک فشار می دادیم. یادم آمد که چه قدر برای ماهی توی تنگ نگران بودیم و با یادآروی این ها لبخند روی لبم خشکید.
باور نمی کردم که خنده های ما از سر بی غمی نبوده. باور نمی کردم که خانواده ی ما برای برپا کردن این بساط، فقط منتظر وضعیت سفید بوده! و این یکی را اصلاً باور نمی کردم که تلخی لحظه ها این طوری از یادمان برود. هیچ کس حتی با خواندنِ پشت عکس، حالِ آن روزمان را به خاطر نیاورد. حتی خود شیوا.
*
خوش حالم که این عکس بهانه ای شد برای یک خانه تکانی اساسی در ذهنم! بهانه ای برای این که به یاد بیاورم برای لبخند زدن، نیازی به بی غم بودن نیست. نیازی به آرامش نیست. حتی نیازی به امنیت نیست! و خوش حالم که این عکس باعث شد باور کنم که لبخند را نمی شود به تاراج برد و نابود کرد. حتی با بمب و موشک و احتمالِ خطرِ مرگ و این جور چیزها؛ حالا با این فکر، دلم گرم شده و لبخند می زنم.
سعی می کنم به سفره های هفت سینی که هرگز با هیچ چراغ قوه ای به مهمان خانه برنگشتند، فکر نکنم. سعی می کنم به شبی صد بار مردن و زنده شدن از ترس وضعیت قرمز، فکر نکنم. سعی می کنم! چون عید است و باید خندید. باید لبخند زد، حتی اگر این خنده از بی غمی نباشد. باید خندید، چون باید خندید!
به موهای قارچی کوتاهم فکر می کنم. به پاپیونِ بلندی که بستنش معنی دیگرِ جان سالم به در بردن از مرگِ زیر آوار بود. به لبخندهایی که با همه ی نگرانی ها و اضطراب ها به عکس بخشیدیم و با جادویشان تلخی ها را از حافظه ی خودمان و آلبوم هایمان پس زدیم.
دوست دارم تکه هایی از این عکس خانوادگی را این جا بگذارم تا کارت تبریکی باشد برای همه ی آن هایی که می دانم به شکلی این لحظه ها را – حالا نه فقط در بمباران و بعد از وضعیت قرمز- تجربه کرده اند. دوست دارم این عکس، کارت تبریکی باشد برای همه ی آن هایی که به «امید» چیزی هستند.
در آخرین ساعت های این سال، به همه ی عکس های دنیا فکر می کنم و برای آدم هایشان، سالی آرزو می کنم پر از موی قارچیِ کج و پاپیونِ بلند. سالی پر از لبخند، برای عکس هایی که اگر نوشته های پشتشان را نبینیم، هرگز به یاد نمی آوریم در چه حالی گرفته شده اند.
پس همگی حاضر برای یک عکس نوروزی و به قول شیوا: به امیدِ روزهای خوبِ آینده...

سال نو مبارک!


