اما خوش بختانه این جا در عالم وبلاگ نویسی کسی صدایش را برایم کلفت نمی کند و بهانه نمی آورد که: «قدت کوتاهه نمی تونی تو دروازه باشی.»
یا: «آخه تو می تونی تک چرخ بزنی که افتادی دنبال ما؟»
یا: «نخودی باش چون تو وسطی باید توپ رو محکم بزنیم، اون وقت به خاطر تو هی می سوزیم!»
این جا من بازی می کنم و دوستانی دارم که می آیند و همبازی می شوند و مثل آن افراد منفور – آخ نه! ببخشید- مذکور نمی گویند: «به مامانت بگو نخود سیاه دارین؟»
*
پروانه ی عزیزم من را به بازی هفت کتاب دعوت کرده و مینو خانم نازنین به بازی هفت ترانه.
فکر کنم بهترین پایان برای نوشته های امسالم، همین است. چه چیزی بهتر از شرکت در یک بازی، آن هم برای موضوعی که اگر بخواهم خوب فکر کنم، به عددی خیلی بزرگ تر از هفت احتیاج دارم... . برای همین سعی می کنم در هر دو بازی فقط هفت تایی را بنویسم که امسال با آن ها درگیر بودم.
اول از همه هفت کتابی که باید تمام شوند و امسال نشد:
1-Drive Safe این کتاب را نوید برایم گرفته که بخوانم برای امتحان رانندگی. بیش از اندازه مفصل است و در حال حاضر در برابرش جبهه گرفته ام و نمی توانم تمامش کنم! فعلاً مهم ترین چیزی که از آن فهمیده ام این است که موقع رانندگی از یک حدی بیشتر نباید مشروبات الکلی مصرف کرد، که این هم دانستن یا ندانستنش برایم فرقی نمی کرد. چون حتی اگر تنها شرط رانندگی هم در هر کشوری خوردن مشروب باشد، باز من نمی خورم! (کتاب خوان های با کلاس یا کتاب با کلاس خوان ها من را ببخشند که آیین نامه ی رانندگی را در لیستم آوردم. بالاخره نخود و لوبیا که نیست، کتاب است و نیمه کاره مانده؛ باید هم تمامش کنم.)
2- «کلیدر» می دانم که رمان خیلی خوبی است. می دانم که نثرش عالی و داستانش گیراست. امانمی دانم این حساسیت لعنتی من نسبت به این کتاب چه طوری درمان می شود. به محض دست گرفتنش، یاد کم خوابی هایم می افتم و بهانه تراشی می کنم برای خاموش کردن چراغ!
3- «خواب زمستانی» نوشته ی گلی ترقی کتاب دیگری است که باید تمامش کنم و مثل کارهای دیگر این نویسنده برایم نثری دست نیافتنی و بی نظیر دارد. عادت بدی دارم و آن اینست که همان دقیقه ی اول، آخرین صفحه ی هر کتابی را می خوانم. آخرین جمله ی این کتاب این است: «هر دردی چاره داره. صبر می خواد و استقامت. بالاخره فتح با ماست.» خواندن این کتاب را توی روزهای بدی شروع کردم. روزهایی که وسط هر خط حواسم پرت موضوع چرند و بی ارزشی می شد. حیفم آمد که این نثر روان را فدای کوته بینی یک نفر دیگر کنم. تعطیلات عید روزهای خوبی هستند برای تمام کردن این داستان. تمامش می کنم و دیگر به چیزهای بد فکر نمی کنم. چون مطمئنم «هر دردی چاره داره. صبر می خواد و استقامت. بالاخره فتح با ماست.»
4- «کنیزو» از منیرو روانی پور. (هیچ توضیحی برایش ندارم)
5- «آهستگی». میلان کوندرا را بی اندازه دوست دارم. اما نمی دانم چرا امسال، به خواندن این کتابش طلسم افتاد. سه بار از اول شروعش کردم و باز هر بار بنا به دلیلی نشد که تمامش کنم. انگار واقعاً دچار آهستگی شده ام در خواندش!
6- «صور خیال در شعر فارسی» با این که کتابی است که خیلی دوست دارم تا آخر بخوانمش، اما هر بار فقط بر حسب نیاز به فصلی که لازم بوده مراجعه کرده ام و دوباره یادم رفته که کامل و دقیق خواندنش چه قدر لازم است.
۷- و آخرین کتاب:«زندگی در پیش رو» نوشته ی رومن گاری با ترجمه ی خیلی خوب لیلی گلستان و کور شوم اگر دروغ بگویم که این یکی را تا لحظه ی تحویل سال تمام می کنم.
در عوض هفت تا از کتاب هایی که امسال بیشتر از یک بار خواندمشان:
۱- «شماکه غریبه نیستید» نوشته ی هوشنگ مرادی کرمانی
۲- «هویت»، نوشته ی میلان کوندرا.
۳- «پرده ی نئی»، اثر بهرام بیضایی.
۴- «چند نامه»، از راینرماریاریلکه.
۵- «وحتی یک کلمه هم نگفت»، از هاینریش بل.
۶- «دستور زبان عشق»، مجموعه ی شعر قیصر امین پور.
۷- «شازده کوچولو» با ترجمه ی محمد قاضی(لوس نیست که اسم نویسنده اش را بنویسم جهت اطلاع؟)
و اما ... هفت ترانه! چه سخت است پیدا کردن هفت ترانه آن هم وقتی که حتی اگر ده برابر این عدد به من مهلت می دادند، باز کم می آوردم. پس مثل کتاب ها فقط هفت ترانه ای را اسم می برم که امسال بیشتر با آن ها شب و روزم به هم رسیده.
۱- «گل من» از راستین (گل من گوهر من، کاش این جا بودی- جان من جوهر من، کاش این جا بودی...)
۲- «پل» از گوگوش(برای خواب معصومانه ی عشق، کمک کن بستری از گل بسازیم...)
۳- «چیزی بگو» از ابی ( دلبرکم چیزی بگو به من که از گریه پُرم، به من که بی صدای تو، از شب شکست می خورم...)
۴- «کودکانه» با صدای فرهاد (بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی...)
۵- «تصور کن» با صدای سیاوش قمیشی (تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته...)
۶- «درو وا نمی کنم» از فریدون فرخزاد (اگه ماه از آسمون پایین بیاد در بزنه، اگه مرغ بخت و اقبال رو سرم پر بزنه، اگه رعد آسمون داد بزنه، تو سرم هزار تا فریاد بزنه، چون تو مهمون منی، درو وا نمی کنم...)
۷- «بارون»(اسم ترانه را درست نمی دانم) از سیمین غانم (بارونا با رقصشون ولوله بر پا می کنن، می شینن رو پشت بوم چترشونو وا می کنن...)
کاش می شد باز هم نوشت. اگر نه ترانه ی «شام آخر» ستار و «روزهای روشن» هایده و «چکاوک» داریوش را از قلم نمی انداختم.
و اما هفت ترانه ای که اصلاً دوست ندارم:
۱-۲-۳-۴-۵-۶-۷- بی زحمت خودتان هفت تا از کارهای محسن نامجو را انتخاب کنید. (از همه ی طرفداران این خواننده عذر می خواهم. اما با همه ی احترامی که برایش به عنوان یک انسان قائلم، هنرش را نمی پسندم. به خصوص از وقتی که فیلمی را که راجع به خودش ساخته، دیده ام.)
*
پروانه جان و مینو خانم نازنین! ممنون که من را بازی دادید. این دعوت یعنی این که نخودی نیستم و بی خیال همه چیز می توانم بازی کنم. پس به افتخار این حس خوب، همه ی خواننده های این وبلاگ اگر دوست داشته باشند، بدون توجه به جنسیت، سن و سال و زورشان، بازی هستند.
روی تخت، بغل دستم خوابیده بود و هی وول می زد. نمی ذاشت بخوابم.
غر زدم: این قدر جُنب نخور.
بی خیال گفت: خب (و جُنب خورد).
یه کم که چشمم گرم شد، با دست های تپلش تکون تکونم داد . می خواستم خودم رو به خواب بزنم تا نا امید بشه. اما دلم نیومد. دست هاش خیلی باحالن. به هر جام می خورن می میرم از غلغلک. خندیدم: حالا اگه ول کردی.
- (ول نکرد) ببین!
- هوووم؟
- ببین!
- (با خنده) هوووووووووم؟
- آخه مگه با چشم بسته می بینن؟ می گم ببین!
چشم هام رو باز کردم. بی مقدمه نه گذاشت و نه برداشت، مثل آدمی که خیلی روی موضوعی فکر کرده باشه گفت: تا حالا جیشت در رفته؟
- (چشم هام کاملاً باز شد) یعنی چی؟
- (حق به جانب انگشت اشاره ش رو گرفت به طرف پاهامون) یعنی اون در رفته؟
راستش تنها چیزی که فکر نمی کردم در اون لحظه مطرح بشه و جای خواب بعد از ظهر رو بگیره این بود. فهمیدم که برای گرفتن جوابش هم خیلی جدیه. دستم رو زدم زیر سرم: تو چی؟
- خاله اول من پرسیدم. مالِ تو شده؟
اون قدر صادقانه پرسید که دلم نخواست بپیچونمش. بدون این که بخوام، خیلی جدی به سوالش فکر کردم. یادم افتاد که این می تونه یکی از دغدغه های اصلی کلاس اولی ها باشه و خاطره ای که هیچ وقت تو ذهنم کم رنگ نمی شه، برای هزارمین بار مرور شد. چشم هام رو ریز کردم، دو طرف لبم رو پایین کشیدم و گفتم: معلومه که شده.
- واقعاً؟ (همیشه برای عکس العمل نشون دادن به چیزهای عجیب از این کلمه استفاده می کنه)
- (با اعتماد به نفس) آره. (حرف «آ» رو کشیدم)
اونم دستش رو زد زیر سرش. انگار می خواست هیجان انگیزترین قصه ی دنیا رو بشنوه. چتری هاش که زیر مقنعه ی تنگ صورتی حالت گرفته بودن، کج و کوله ریختن رو پیشونیش: خب بگو... . کجا؟
- می دونی که جیش همه ی بچه های کوچیک در می ره. اما من اولین باری رو می گم که تو مدرسه جیشم در رفت.
- خب بگو. (شروع کرد به ناخن جویدن)
- (دستش رو از دهنش کشیدم بیرون) اولین بار، کلاس اول که بودم، قبل از امتحان دیکته، سر کلاس جیشم در رفت.
- واااای! چیکار کردی اون وقت؟
- هیچی! دوستم «سمیرا» موقع امتحان باید می رفت زیر میز...
- زیر میز برای چی؟
- (داشتم به این فکر می کردم که سمیرا اوسطی آشتیانی الان کجاست؟) برای این که تقلب نکنیم.
- آهان! خب اون وقت دوستت چیکار کرد؟
- (با بدجنسی خندیدم) هیچی. پرسید این جا چرا خیسه، منم گفتم زنگ تفریح لیوان آبم ریخته.
- نترسیده بودی؟
- چرا. خیلی ترسیده بودم. اما بیشترِ ترسم از امتحان دیکته بود. اصلاً واسه ی همین جیشم در رفت.
- اون وقت دوستت به خانومتون نگفت؟
- نه. از بس خودش از امتحان می ترسید، اصلاً نفهمید که جیشه. زود با دستمال کاغذیش یه ذره زمین رو پاک کرد تا بتونه بشینه. منم پاهام رو تکون تکون دادم تا شلوارم زودتر خشک شه.
انگار باور نمی کرد که خاله ی گنده ش، یه روزی همچین دسته گلی به آب داده باشه. از بس مثل بیشتر آدم بزرگ ها همیشه خواسته بودم از خودم یه آدم کامل تو ذهنش بسازم. موهاش رو از توی چشمش کنار زد: اِی وَل ... . پس چرا تا حالا برای بچه ها قصه ش رو ننوشتی؟
- نمی دونم. آخه چی بنویسم؟ حالا شاید تو وبلاگم بنویسم. آره تو وبلاگم می نویسم. تو چی؟ مال تو در رفته؟
- من هنوز نه، یعنی تو مدرسه هنوز در نرفته ( انگار باور کرده بود اتفاقیه که باید بیفته). اما جیشِ «هستی» پریروز سرِ صف در رفت.
- آخ! چرا؟
- آخه داشتن نمره انضباط می دادن. از ترسش زیر پاش خیسِ خیس شد. همه ی بچه ها بهش خندیدن. (میمِ «همه» رو با تشدید گفت)
- هوووم. تو هم خندیدی؟ (فوراً فهمیدم که سوالم احمقانه بوده. مگه می خواستم نمره انضباط بدم؟ زود حرف رو عوض کردم) جای بدی جیشش در رفته.
- آره. (با همدردی) کاش سرِ امتحان دیکته در می رفت که میز باشه! دیگه بهش نمی خندم. (ناگهان به فکر سوال تازه ای افتاد) جیش بزرگ ها هم در می ره؟ مثلاً مامان و باباها؟
- (این دفعه خواستم بپیچونمش) نمی دونم. من که تا حالا مامان یا بابا نبودم.
- (اون از من زرنگ تر بود) گیر نده. گفتم مثلاً. حالا جیش تو وقتی بزرگ بودی در رفته؟
چرا خودم توی این مدت این موضوع فکر نکرده بودم؟ پوست لبم رو که زیر یه کوه ماتیک وَر اومده بود، کندم. شاید هم عصبی شده بودم و فکر کردم که پوستش وَر اومده. لبم سوخت. برای چی خاطره ی کلاس اول اون قدر واضح تو ذهنم مونده بود، اما این یکی این قدر آسون از یادم رفته بود؟ همین دو ماه پیش... آره. راه دور چرا بریم؟ همین دو ماه پیش بود که ...
داشتم از آرایشگاه بر می گشتم. هوا سرد بود. خیلی سرد. اولین روز از سالِ میلادی بود و فرداش مسافر بودم. بلیت داشتم برای ساعت هشت صبح و نگار توی شلوغی سفرهای سال نو با هزار دردسر این مورد رو برام جور کرده بود تا با تعطیلات نوید همزمان باشه و همدیگه رو بعد از سه ماه ببینیم. توی فکرم هزار تا کار رو مرور می کردم. چک کردن دوباره ی ساعت پرواز، برداشتن بشقاب یه بار مصرف، بسته بندی آلبوم عروسی، ... ناگهان چشمم به ماشین گشت ارشاد افتاد و خانم هایی که کنارش ایستاده بودن. اول به هوای همیشه بی خیال به فکرهام ادامه دادم. اما چند لحظه ی بعد، درست وقتی که یکی از خانم ها اومد طرف من، یادم افتاد که دارم از آرایشگاه بر می گردم و و موهای مرتب شده و فر خورده همه از زیر روسری شالی ریختن بیرون. یادم افتاد که به شوق فردا و دیدن نوید، با حوصله و زیاد آرایش کردم. یادم افتاد که دیشب با چسب رازی ده تا ناخن مصنوعی رو چسبوندم به دستم و لاک صورتی زدم. دیگه چیزی یادم نیفتاد. حالا نوبت سوال ها بود که هجوم بیارن: اگه من رو بگیرن، چند روزه آزاد می شم؟ سند باید بیاریم؟ فردا می رسم به پرواز؟ نباید بگم مسافرم، اگه لج کنن چی؟ نگار می تونه باز بلیت بگیره؟ آخه نوید که بیشتر از پنج روز اون جا نیست. یعنی می شه فردا...؟
- خانومم شما یه لحظه تشریف بیارین...
با من بود؟ فوری بی اختیار روسری رو کشیدم جلو و موهام رو از پشت چپوندم توی پالتو. توی یه حرکت، همزمان ماتیکم رو پاک کردم و دستکشم رو که چند دقیقه ی پیش از روشنک هدیه گرفته بودم و هنوز مارکش بهش بود، از کیفم کشیدم بیرون.
- خانومم شما ...
جرات نداشتم نگاش کنم. دست هام رو به زور فرو کردم توی دستکش. اومد جلو. منتظر بودم که با اولین کلمه ای که می شنوم خودم رو بزنم به موش مردگی و بگم که این اولین و آخرین باره که این طور افتضاح میام بیرون. در واقع حاضر بودم به خاطر به هم نخورن سفرم حتی بگم که حالم از آرایش و زن های آرایش کرده به هم می خوره. می خواستم بگم باید کله ی همه ی بد حجاب ها رو کَند و من از فردا درست میام بیرون. اما در کمال ناباوری اون خانوم از جلو من گذشت و اصلاً متوجه حضورم هم نشد. دو قدم اون طرف تر از من باز گفت: خانومم!
نفس راحتی کشیدم. پس با من نبود. پشت سرم یه دختر قد بلند، چیزی شبیه کت پوشیده بود و منظور از «خانومم»، اون بود نه من. چه خوب... .
اما... . نه باورم نمی شد. یه آن احساس کردم توی اون سوز سرما پاهام گرم شدن. بی اختیار یاد امتحان دیکته افتادم و با همه ی توان بدنم رو منقبض کردم تا نذارم بریزه. سرعتم کند شد و پاهام به هم چسبیدن. گفتم: خدایا فقط نریزه. خدایا فقط نریزه. نذار بریزه. (اون قدر دستپاچه بودم که یادم نمیاد منظورم ریختن اون مورد بود یا آبرو)
به هر حال نریخت.
داشتم به گرمی نصفه نیمه ی پاهام فکر می کردم که باز با دست های تپلش، تکون تکونم داد: نگفتی. از وقتی بزرگ شدی، بازم جیشت در رفته؟
خندیدم. مثل خودش سرم رو جلو بردم و گفتم: آره...
بعد هم همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم. با حوصله مثل یه آدم بزرگ نگام می کرد و گوش می داد. گاهی هم شکمش یا کمرش رو از هیجان می خاروند. حرفام که تموم شد، سرش رو توی هوا چرخوند و بی حوصله گفت: واااای! پس این جیش ول کن ما نیست. من فکر کردم دیگه بزرگ بشم، تموم می شه.
خندیدم. عاشق این سادگی عجیب و غریب هستم. می خواستم مثل یه معلم نمونه براش توضیح بدم که این گناهِ جیشِ بیچاره نیست. می خواستم بگم که جیش یه چیز طبیعیه و از یه جایی دیگه نگه داشتنش حتی دست قوی ترین مرد جهان هم نیست. می خواستم بگم که شاید همه ی اینا زیرِ سرِ نمره ی انضباطیه که بی دلیل میاد پای کارنامه ها و گناهش گردن صف هاییه که میزی ندارن تا بشه زیرشون با چند تا دستمال کاغذی بی آبرویی ها رو پاک کرد.
توی این فکرها بودم و داشتم خودم رو برای گفتن کوبنده ترین نتیجه گیری ها آماده می کردم که با دندون های نصفه کاره ی جلو، لبش رو گاز گرفت و گفت: خاله حالا می خوای تو وبلاگت جیشِ بزرگیت رو هم بنویسی؟
یه کمی ادای فکر کردن در آوردم و خیلی مطمئن گفتم: آره. مگه عیبی داره؟
بلند شد که از اتاق بِره بیرون: نه عیب که نداره. اما تو رو خدا اسم من رو ننویس. من آبرو دارم.
* دیروز این جا بود. با کمک هم این متن را خواندیم و خوش حال بود که طبق قرارمان اسمی از او نیامده. از نوشته ام خیلی خوشش آمده بود و پشت سر هم می خندید. خواستم حالا که با سواد شده در بخش نظرات چند کلمه ای برایم بنویسد. گفت که خطش خوب است و دوست دارد این طوری نظر بدهد:


