مغز کوچکی – که اتفاقاً صاحبش را میلیونر کرده- به لب دستور می دهد که بخندد و بگوید: «چه خوب! دنبال همین بودم. عفیف و پاکدامن!»
چرا پاکدامن؟ چون نامزدش بلد نیست او را ببوسد و این برای صاحب مغز کوچک، مایه ی بسی افتخار است.
نامزد تقریباً سی ساله ی او خجالت می کشد به این درخواست جواب مثبت بدهد؛ یا دست کم این طور نشان می دهد و ادعا می کند که تا به حال در عمرش به هیچ مردی این طوری! نگاه نکرده. گرچه که هیچ وقت نه خودش و نه آن مغز کوچک، هیچ کدام نمی فهمند که این طوری! یعنی چه؛ اما این را می دانند که این طوری! چیزی به اسم «صفر کیلومتر» یا «آکبند» را در ذهنشان تداعی می کند. چیزی به اسم «روکش» و «بسته بندی» را؛ و چون تحلیلِ این کلمه ها در مغز کوچک، جواب خوبی می دهد، هر دو از این طوری! بودن لذت می برند.
... و این مغز کوچک که در همه ی دوران تجردِ صاحبش به چشم دستور می داده که دنبال یقه ی باز و دامن کوتاه دخترها باشد و تقریباً در تمام موارد، حاضر بوده به دستِ صاحبش دستور بدهد که برای بدست آوردن محتویات یکی از این لباس های باز به جیب برود و مبلغی هم خرج کند، در این دوران به قلب دستور می دهد که از ته دل برای اتفاق میمون شاد باشد و قلب کوچک که هیچ نقشی در هیچ ماجرایی نداشته و ندارد، طبق این دستور شاد می شود و عکسِ خندانِ احمقانه، حاصل این لحظه ی کوتاه است:
میلیونر جوان جلو آمده که نامزد آکبندش را ببوسد و نامزد که قرار است در آینده همسر دوم او شود، برای اثبات آکبند بودن با شرم سرش را عقب کشیده و هر دو بی خبر از مغزِ کوچکِ آن دیگری، مغرور از این فریب کودکانه اند... .
*
مغز کوچک دیگری هم - که اتفاقاً صاحبش را موفق به بدست آوردن کرسی استادی در یکی از دانشگاه ها کرده- دائم در حال برنامه ریزی و حساب و کتاب برای تور کردن دانشجوهای جوانی است که سنشان از زن سابقش دست کم دو سال کم تر باشد. این مغز کوچک، همین کار را برای زن سابقش و دوست دخترِ قبل از زن سابقش و نامزدِ قبل از دوست دخترش هم کرده و اگر همین طور پیش برود، پس از چند شکست عشقی دیگر، باید مقابل مراکز پیش دبستانی دنبال مورد مناسب بگردد.
مغز کوچک جز پوز زنی به چیزی فکر نمی کند و برای پوز زنی به انواع روش ها از جمله ارسال اس ام اس های آبکی- عاشقانه، ایمیل های عمومی و خصوصیِ با ربط و بی ربط و حتی افشاگری های جورواجور برای خراب کردن زن های سابق زندگی پر افتخارش متوسل می شود.
این مغز کوچک که اتفاقاً علاقه ی عجیبی به کلمه ی روشنفکر دارد، پول را وسیله ی ابراز علاقه ی آدم های بی سواد می داند و به جای آن به دست، پا و حتی سایر اعضای بدنش دستور اکید می دهد که تا اطلاع ثانوی خیلی رمانتیک رفتار کنند. او که خودش را صاحب رسالتی الهی برای پرورشِ استعدادِ دخترانِ جوان و ترجیحاً زیبا می داند، معتقد است که اُمُل بازی در شأن همسر و معشوقه ی یک استادِ دانشگاه نیست... .
حالتِ لبِ این استاد در آستانه ی پنجاه سالگی، بستگی دارد به فرمانی که مغز، موقع برخورد با دانشجو به او می دهد. مغز هم به محض دریافتِ پیامِ مونث یا مذکر بودنِ مخاطب از طرف چشم یا حتی گوش، تکلیف لب را روشن می کند؛ و چه رقت انگیز است فرمانِ لبخندی که بعد از جواب دادن به سؤال های پیش پا افتاده برای دهانی که آب از آن سرازیر شده، صادر می شود... .
*
1- چون زحمت نوشتن همه ی انشاهایم را مامان می کشید، درست یادم نیست آیا هرگز دردبستان انشایی با عنوان «علم بهتر است یا ثروت؟» داشتیم یا نه. اما این را می دانم که در آن روزهای خوب، حتی اگر خودم را هم می کشتم، نمی فهمیدم که بهتر یا بدتر بودن هر کدام از این ها، چه ارتباطی با حجمِ مغز دارد.
2- شخصیت های این نوشته تقریباً حقیقی هستند. اما از دوستان و آشنایان خواهش می کنم در صورت امکان وارد حیطه ی مطابقت نشوند، چون معمولاً کارِ پر زحمت و بی حاصلی است.


