تبليغاتX
ستاره ی کوچک
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386
ده روز

 مدتی هست که از سفر برگشتم. بیشتر از دو هفته. این سفر اسمش هر چی که بود ماه عسل یا هر چیز دیگه- برام یه تجربه ی بی نظیر بود. برای زن و شوهر هایی که تعدادشون هم کم نیست و چند ماهِ اولِ ازدواج شون رو مجبورن توی دو کشور و دور از هم زندگی کنن، تا ویزای اون یکی درست بشه، لمس این قضیه ساده تره.

ما رفتیم ماه عسل اما فرسنگ ها دور از هم چمدون بستیم و سوار هواپیما شدیم.

من اول به دبی رفتم. بزرگ ترین دختر خاله م، که از بچگی برام یکی از مراکز زیبایی و خوش رویی و با کلاسی عالم بوده، اون جا توی فرودگاه با پسرش و خواهر همسرش منتظرم بودن... . احساس کردم بعد از سی سال زندگی توی دبی، آغوشِ استقبالشون واقعاً گرم تر از آفتاب اون جاست. سه روز تمام، پنج نفر اعضای خانواده ی منیژه، به اضافه ی خانمی که توی خونه شون کار می کرد، دست به دست هم داده بودن تا نذارن منِ ترسو از دست کوکی سگشون- جیغ بکشم و پا بذارم به فرار. کار سختی بود و اون ها از بس نگران چشم تو چشم شدن ما دو تا بودن، دائم اسممون رو اشتباه صدا می زدن:

-        کوکی جون، هر وقت خواستی دوش بگیری آب گرمه!

-        کوکی تو رو خدا غذا بکش.

-        کوکی خانم، شوهر جانته پای تلفن!

و البته من که پاهام روی مبل بود و چشمم از ترس به کوکی دوخته شده بود تا مبادا بیاد طرفم، خوب منظورشون رو می فهمیدم و بدون معطلی جواب می دادم.

جدا از همه ی این ها چیزی که برام جالب بود، فرهنگ ایرانی ای بود که بین ایرانی های اون جا دیدم. همه ی جوون ها البته جوون هایی که من دیدم-  با این که اون جا متولد شده بودن، خیلی خوب فارسی حرف می زدن و اصطلاحاتِ روزمره رو مثل خودمون استفاده می کردن؛ همه مهمون دوست بودن و برای این که به مسافر یه خانواده خوش بگذره، خانواده های دیگه شب نشینی راه می انداختن و مهمونی می دادن و با وجود هزار تا گرفتاری و دوندگی، وقتشون مال مهمون بود.

در واقع این سفر، یه نگاه جدید نسبت به اون منطقه بخشید بهم. چون همیشه تصورم از دبی، فروشگاه شیک و بزرگی بود که یه کمی دوره از خونه مون و خیابوناش هم گرمه و آفتابی. اما هیچ وقت نمی دونستم اون جا خانواده هایی هم زندگی می کنن که فارغ از آرزوی کسب اقامت دائم و امکانات و آزادی های رنگارنگی که زندگی اون جا به آدم می ده، وقتی امارات هنوز امارات امروز نبود و یه تیکه بیابون بود، به اون جا رفتن و با سختی و زحمت خودشون رو به موقعیتی که الان دارن رسوندن؛ خانواده هایی که زمان مهاجرتشون بر می گرده به خیلی خیلی قبل تر از این روزهایی که ما «تَن» به امارات صادر می کنیم!

خلاصه بعد از این سفر، ماه عسل ما شروع شد... . تایلند جایی که قبل از این، حتی روی نقشه هم نمی دونستم کجاست، کشوری بود که به اون پرواز داشتم.

 نوید صبح زود عمل کرده بود و چند ساعت دیر تر از من می رسید به اون جا. هدف اصلی از عملش هم گرفتن مرخصی از محل کارش بود، اگر نه ناخن پاش اون قدر ها هم اذیتش نمی کرد.

این کارمون یه کمی شبیه دختر و پسرهایی بود که توی نوزده سالگی خانواده رو می پیچونن و می رن سر قرار. با این تفاوت که برای این سفر، همه بهمون کمک می کردن و حالمون رو نمی گرفتن.

وقتی من رسیدم بارون می بارید. مثل سیل. از فاصله ی درِ فرودگاه تا تاکسی که چند قدم جلوتر بود، تا زانوم خیس شد. ولی از همون اولین نگاه، از تایلندی هنوز هیچ کجاش رو ندیده بودم، خوشم اومد. نمی دونم این حس رو همراه خودم آورده بودم، یا اون جا توی دلم به وجود اومد.

خیلی زود یه جور اعتماد به نفس آبکی اومد سراغم. اعتماد به نفس از اون نوع حادش که همه ی نگرانی هام رو از گم کردن مسیر و نرسیدن به هتل و به درد سر افتادن بقیه از بین برد و نابود کرد. همین هم باعث شد که خیلی راحت برسم به مقصد و مرحله ی اصلی یعنی انتظار برای رسیدن نوید رو شروع کنم.

شب توی هتل، منتظر نوید نشسته بودم. ساعت یک بود. کارمند هتل با دلسوزی اومد طرفم: شما نمی خوابید؟

من: منتظر شوهرم هستم.

اون : شوهر یا دوست پسر؟

من ( با تاکید): شوهر. ماه عسلمونه.

اون (با تاکید بیشتر): شوهر؟

من( همراه با حرکات دست، چون جمله پیچیده تر بود): اون از استرالیا میاد من از ایران اومدم. سه ماهه عروسی کردیم. چون هوا بارونیه، می ترسم امشب نیاد.

اون: اوه! چه جالب. مطمئنی میاد؟ خیلی ها این جا منتظر موندن و طرفشون نیومده. شاید یکی بهتر پیدا کرده. البته تایلند قشنگه. تو برای خودت بگرد و خوش باش.

من (دنبال ساده ترین جمله با سطحی ترین استدلال گشتم): میاد. شوهره آخه. دوست پسر نیست.

اون فقط سکوت کرد و من افسوس خوردم که اون قدر کلمه ی مشترک با هم نداریم تا براش توضیح بدم که اگه این جا هستم و اگه اون میاد، هیچ کدوممون برای تایلند نیومدیم و یه ماهه روزای تقویم رو خط می زنیم برای اوج گرفتن هواپیمامون به هر جایی که هواپیمای اون یکی بره.

اون شب من شده بودم فیلم همه ی کارمندای هتل. همه با هم پچ پچ می کردن و من رو

می پاییدن. هر تاکسی یا حتی توک-توکی( توک-توک یه جور تاکسیه تو تایلند که از بس برام جالب بود عکسش رو آوردم) که دم در می ایستاد، حواسشون جمع می شد که عکس العمل من رو ببینن.

 ساعت دو و نیم نا امید رفتم طرف صندوقدار که پشت میزش، زیر نور کم چرت می زد. اجازه خواستم از اینترنت استفاده کنم تا ببینم آیا نامه ای دارم که توش نوشته شده باشه پرواز لغو شده. اون با مهربونی اجازه داد و من رو برد به اتاق کامپیوتر. هنوز صفحه ی اینترنت کاملاً باز نشده بود که صندوقدار در حالی که خواب از سرش پریده بود و هیجان داشت، دوید توی اتاق و گفت: یه آقایی اومده که این جوری راه می ره( ادای راه رفتن نوید رو در آورد که پاش از زخم چاقوی جراحی صبح، هنوز می سوخت و یه پانسمان داشت اندازه ی بالش گردلی بابا.) بعد گفت: مطمئن نیستم؛ ولی فکر کنم شوهر شماست.

برای تصویر کردن لحظه ی دیدار من و نوید، باید مراجعه کرد به آرشیو فیلم های هندی و یکی از اون پر سوز و گداز ترین هاش رو انتخاب کرد و دید. جالب تر از همه صورت کارمند های هتل بود که همه خواب از سرشون پریده بود. انگار قصه ی زندگی ما رو می دونستن و به اندازه ی ما خوش حال بودن. اونی که قبلاً از همه نا امید تر بود، اومد جلو، اشاره کرد به من و رو به نوید گفت: این هیچی نخورد تا شما بیاین. تا حالا چشمش به در بود.

و به من خندید و گفت: دوست پسر نه... شوهر!

بعدش هم رفت تا در آسان سُر رو برامون باز کنه. 

*

ده روزی توی تایلند بودیم که طبقِ معمولِ همه ی روزای خوب، خیلی زود گذشتن و الان که لحظه هاش رو مرور می کنم، فکر می کنم چه طوری روزایی که این قدر زود گذشتن، این همه خاطره جا گذاشتن؟

انگار این سفر، حمومی بود برای شستن گرد و غبار بدبینی و ذهنیت های غلطی که از اعتماد دوباره به یه آدم دیگه داشتم. از همون حمومایی که بعدش فکر می کنی چه قدر حالت بهتر شده و چه قدر سبک تری.

 

تایلند، فارغ از مجسمه های کوچیک و بزرگ بودا و احترام عجیب مردمش به اون ها، فارغ از جشنواره های رنگارنگ رقص های آسیاییش، فارغ از معبدهای چوبی پر از تمثیل و استعاره ش، غذاهای عجیب و غریبش، باغ وحش های متنوع و واقعیش، بازار گرم انواع ماساژش، توریست های جورواجورش از همه ی دنیا و زن های بی شمار بدن فروشش؛  برای من یه نقطه ی پر نور و رویاییه که شب تا صبح، روی کره ی کوچولوی  میزم می درخشه. همون جایی که بعد از سال ها تونست صدای خنده ی دختر بچه ای رو در درون من بلند کنه که تازه یاد گرفته به خودش و اتفاقی که در دلش افتاده، به اندازه ی یکی بود، یکی نبود های دلچسبِ کتاب های ته انباری اعتماد کنه ... . 

    

دوست داشتم برای بازدیدکننده های وبلاگم تعدادی عکس بیارم از تایلند. گرچه که می دونم توی اینتر نت تصویرهای خیلی بهتر و متنوع تری هم پیدا می شه؛ اما دلم می خواست عکس ها از نگاه ما باشن. درست مثل اون سوغاتی هایی که هر چند کوچیک هستن و ارزون، اما وقتی آدم می بیندشون، از این که حس می کنه یه نفر به یادش بوده و به خاطرش قدمی برداشته، حال بهتری پیدا می کنه.   

 

 خلاصه که به قول بزرگترا این آلبوم تصویری فقط برگ سبزیست ...    

بانکوک

 

پاتایا- شهر ساحلی

حریم حقیقت - معبد چوبی در پاتایا

 

جشنواره ی رقص

 

بازار داغ دستفروش ها

 

 ماساژور که خیلی خسته بود

 

 توک- توک به جای تاکسی خیلی می چسبه

 

نمایش هایی که بچه ها خیلی دوست داشتن. همین طور ما!

 

*متاسفانه از فرط ترس و وحشت، موفق نشدم عکسی از کوکی بیارم.  

  

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 22:50 | لینک به این مطلب