پس چشم هام رو می بندم و از بین این همه آرزو که ماشاءالله تمومی هم ندارن و روز به روز زاد و ولدشون بیشتر می شه، پنج تا رو انتخاب می کنم:
یک (آرزوی روشنفکرانه): تفنگ از بین اسباب بازی های آدم بزرگ های دنیا حذف بشه.
دو (آرزوی محال): خدا به نسبت وسعت میزی که برای مدیریت به هرکس می بخشه، شعور و جنبه و بینش هم عنایت کنه.
سه(آرزوی روزمره): خدا به همه – به مقدار لازم!- سلامتی و پول بده.
چهار (آرزوی کودکانه): اون قدر لواشک و برگه ی آلو و آلوچه و شکلات توی دنیا باشه- و به همون اندازه عدالت- که دهن هیچ بچه ای، با خیال اون ها آب نیفته.
پنج (آرزوی پای تشت رخت): الهی جزّ جیگر بزنن اونایی که نمی تونن حتی یه وجب خنده رو رو لبِ بقیه ببینن.
خب .... فکر کنم برای دعوت وبلاگ های دیگه به این بازی خیلی دیر شده باشه. اما از اون جایی که هیچ وقت برای آرزو کردن و آرزو داشتن دیر نیست؛ و خیلی از خواننده های این وبلاگ، دوستان خوبی هستند که خودشون وبلاگ نویسی نمی کنن ولی می دونم حرف های زیادی برای گفتن دارن، این دفعه از همه ی دوستانی که به این جا سر می زنن، می خوام که اگه مایل هستن و آرزویی دارن که دلشون می خواد جایی نوشته بشه، حتماً توی بخش نظرات این کار رو بکنن.
چه می دونیم؟ شاید اون کسی که می تونه آرزوها رو برآورده کنه، یه روز به این جا سر بزنه و بشینه با حوصله همه ی حرف ها رو بخونه... و چه می دونیم؟ شاید اون روز، دور نباشه ... .


