خيلي دلم ميخواست كه براي يلدا بازي دعوت شم و چه خوب كه موقع سر زدنهاي هميشگي به وبلاگ مورد علاقهام بابونه، ديدم كه شبنم طلوعي نازنين و دوستداشتني من رو هم به اين بازي دعوت كرده. اين جوري شد كه ديگه حتي يه دقيقه هم صبر نكردم. مثل آدمي كه لباسش رو آماده گذاشته باشه، موهاش رو آب و شونه كرده باشه و فقط منتظر يه اشاره باشه براي رفتن به مهموني، كفش و كلاه كردم و راه افتادم.(يعني نشستم به نوشتن!)
بازي جالبيه. به زبون آوردن پنج تا اعتراف يا معرفي پنج تا خصيصه از خودم. پس با اجازهي بزرگترها شروع ميكنم:
1- يكي از خصوصيتهاي عجيب و تقريباً غير انساني من اينه كه از اتفاقات ناگواري كه براي ديگران ميافته خنده ام ميگيره. البته منظورم از ناگوار، خداي نكرده مرگ و مير يا ناكامي توي عشق و عاشقي و اين حرفا نيست. منظورم مثلاً ليز خوردن ملت توي برفه. مثلاً لاي در اتوبوس موندن اونهاست. مثلاً به شيشهي تميز مغازهها پرس شدنشونه. مثلاً با سر از پله پايين اومدنشونه. راستش اگه اين اتفاقها براي خودم هم بيفته ميخندم؛ بدجور هم ميخندم. ولي خب قطعاً لطف ديگهاي داره وقتي فقط تماشاچي هستي و لازم نيست تا دو ساعت سرت را بمالي يا زانوت رو بگيري يا بدتر از همه مراقب باشي كه ببيني چند تا نامرد دارن به اين وضعيتت مي خندن.
2- اولين باري كه در يك مسابقهي داستاننويسي برنده شدم، داستانم را با گريه و پا به زمين كوبيدن و رشوه دادن، از خواهرم شيوا گرفته بودم. يادم مياد آخرين روزي كه فرصت ارسال داشتيم، وقتي شيوا داشت با همون خودكار عطري كه عاشقش بود داستانش رو پاكنويس ميكرد، هر كاري كردم حتي نتونستم يه خط داستان بيارم روي كاغذ. دريغ از يه سوژهي آبكي! اما شيوا دو تا داستان داشت. پس به دو دليل كه يكیش مهربوني بياندازهي اون و دومي، لوس بودنِ بياندازهي من بود، يكي از داستانهاش رو به من داد. دو ماه بعد وقتي نتيجهي مسابقه اعلام شد، من(با داستان اون) اول شدم و خودش اصلاً رتبه نياورد. البته نمكنشناسي بياندازهي من و بزرگواري بياندازهي اون باعث شد كه توي خونه حرفي از اين موضوع به ميون نياد. چند سال پيش وقتي داشت جدول واكسن دخترش رو كه تازه به دنيا اومده بود، با خودكار عطري پسرش كه داشت ميرفت كلاس اول پر ميكرد، از اون بوي پر از خاطره، ياد ماجراي مسابقه افتادم. پرسيدم: «يادته اون سال با قصهي تو برنده شدم؟» شيوا ابروهاش رو برد توي هم. انگار اصلاً به سوالم فكر نميكرد. يه ضربدر جلو واكسن «ب ث ژ» زد و زير لب تاريخ واكسن بعدي رو حساب كرد. بعد هم خودكار رو انداخت رو ميز و گفت: «داستان من؟ نه! كِي؟» و بدون اين كه منتظر جواب بمونه، گفت: «چه بوي مزخرفي دارن اين خودكارا!»
3- در يكي از غمانگيزترين يلداهاي زندگيم، تصميم گرفتم خودكشي كنم. خب جوون بودم و جاهل. همون روز فهميده بودم كه ماههاست كلاه بزرگي سرم رفته و خودم نفهميدم. راههاي مختلف رو براي خودكشي بررسي كردم. از خون كه ميترسيدم. قرص هم نداشتم. طناب و اين جور حرفها هم دردسر داشت. اما مهمتر از همه اين بود كه دلم ميخواست بمونم و توي زمستون آدمبرفي بسازم. فكر كردم اين دليل خودش كافيه براي زنده موندن؛ پس زنده موندم. حالا كه به اون يلدا فكر مي كنم ميميرم از خنده. نه به خاطر اون كلاه بزرگ كه گذاشته بودم سرم بذارن. نه به خاطر اون نقشههاي مسخره ای که براي فرار از مهلكه می کشیدم- كه البته هيچ كدوم از اينها در نوع خودشون خندهدار نيستن- بلكه به ياد اون آدم برفياي كه ساختم و اون دو شلواري كه به خاطر چشم آدمبرفي عزيزم، بيدگمه شدن!
4- و اگه قراره بازي يلدايي باشه، دلم ميخواد يكي از اعترافهام مربوط باشه به همين يلدا. يعني همين چند روز پيش. اين يلدا هم طبق معمول، هر جور شده دور هم جمع شديم. با عمه و خالهها. هندونه بود و انار دون شده و آجيل و چاي و فال حافظ و شهاب كه ميخوند و من كه تعبيرهاي عجيب و غريب تحويل عزيزان ميدادم. اما اين يلدا يه فرق با بقيهي يلداها داشت. يه فرق نه خيلي كوچولو! امسال من يه كوه شكلات توي اتاقم داشتم كه ميتونستم تمام طولانيترين شب سال رو به دو لپي خوردنشون بگذرونم و تازه بازم تموم نشن. امسال شب يلدا دلم ميخواست تا خود صبح به چيزهاي خوب فكر كنم. به ساختن آدمبرفي. به شعرهاي جديد. به سرخ شدنهام موقع حرف زدن. به نامه نوشتنهاي يواشكي. به پچپچ حرف زدن و قاهقاه خنديدن. در واقع به همهي چيزهاي خوبي كه از همهي شكلاتهاي دنيا شيرينتر هستن... .
و اما ...
5 - من همين جا به عنوان آخرين اعتراف از همهي اون عزيزاني كه تا قبل از سيزده سالگي من به هر دليلي تو خونهي ما مهمون بودن و آش خوردن صميمانه عذرخواهي ميكنم. واقعاً نميدونم چرا.... نميدونم چرا تا اون سن دائم احساس ميكردم تزيينِ ظرف خوش رنگ و بوي آشرشتهي مامان، با اون پياز داغ و كشك و نعناء داغ معطر، فقط آب دهن من رو كم داره.
بازي ادامه داره؟ من كه دوست دارم اين طوري باشه. پس از اين دوستان دعوت ميكنم:
سايه . حنا . نقاب سرخ . تيارت . عاشقانههايم براي تو.
و آرزو ميكنم كه شبنم طلوعي عزيز، يلداي آينده رو جايي بگذرونه كه دوست داره.


