تبليغاتX
ستاره ی کوچک
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385
فردا جمعه است...

 

 

زن توي آشپزخانه نشسته بود. تنها بود. به صداي خنده و شوخي كارگرهاي رستوران پشت خانه گوش مي‌داد و گاهي _نه از شنيدن حرف‌هايشان_ كه از صداي خنده‌هايشان لبخند به لب‌هايش مي‌نشست.

كارگرها توي حياط گوجه‌فرنگي و خيار خرد مي‌كردند و با هم شوخي مي‌كردند و قهقهه مي‌زدند. براي عروسي سالاد درست مي‌كردند. تقريباً تمام شب‌هاي جمعه، همين بساط به راه بود. زن به اين تكرار منظم عادت كرده بود و حتي تمام پنج‌شنبه‌ها را براي رسيدن به اين لحظه‌ها كمي زودتر از شركت مي‌زد بيرون.

بوي قهوه، خانه را پر كرده بود. قهوه را مدير مالي شركت از ارمنستان آورده بود و مدت‌ها بود كه تصميم داشت يك روز كه شوهرش خانه باشد،‌ آن را درست كند تا با هم بخورند. آن روزي كه شوهرش خانه باشد و فرصت مناسبي براي قهوه خوردن باشد و قهوه خوردن «لوس‌بازي» حساب نشود، خيلي وقت بود پيش نيامده بود.

دو شب پيش يعني همان شبي كه بعد از ظهرش،  آيدا  مرد را با يك دختر جوان توي كافي‌شاپ نزديك دانشگاهشان ديده بود زن از مرد خواسته بود پيش از اين‌كه دوش بگيرد و پاي سريال ايراني مورد علاقه‌اش بخوابد ، با هم بروند آشپزخانه و قهوه بخورند.

مرد كيف چرمي مشكي‌اش را پرت كرده بود روي كاناپه‌ و دگمه‌ي پيراهنش را باز كرده بود: «دلت خيلي خوشه. هزار جور بدبختي سرم ريخته حالا مي‌خواي بشينيم نصفه شبي قهوه بخوريم؟ يك كاره پا شدي رفتي قهوه خريدي؟ »

زن سرش را پايين انداخته بود: «باز با اون دختره ديدنت. توي كافي شاپ. براي همه وقت داري جز من؟»

مرد پيراهن خاکستری راه راهش را پرت كرده بود روي تخت و فرياد زده بود: «پس می خوای متلك بارم کنی؟ آخ از این حسادت زنونه. باز اين دوست ترشيده‌ي فضولت بهت گزارش داده كه من رو جايي با كسي ديده؟ بابا، من چه طوری به تو بفهمونم؟ اينا قرارهاي كاريه. نمي‌تونم  با دانشجوي غريبه توي خونه قرار بذارم. همين جوري هم داري  سنگسارم مي‌كني. صد بار گفتم اگه دانشگاه رفته بودي، اين چيزا رو مي‌فهميدي.»   

زن سر جايش خشك شده بود. جوری که نتوانست بگويد قهوه را خودش نخريده. نتوانست بگويد دانشگاه خرج دارد و دانشجويي مي‌خواهد كه مجبور نباشد براي کمک خرج خانواده‌اي كه بيشتر درآمدش صرف ثبت نام توي كلاس‌هاي روشنفكري و پرداختِ صورت‌حسابِ ميزهاي كافي‌شاپ مي‌شود، صبح تا شب توي آن شركتِ ته شهر،‌ جواب تلفن بدهد. زن خشك شده بود و  مرد هم منتظر جواب نماند. رفت به حمام و در را پشت سرش فقل كرد.

صداي باز شدن دوش كه بلند شد، زن تازه به خودش آمد و  رفت سراغ قفسه‌ي كوچك آب‌نبات‌هاي خارجي و خوراكي‌هاي سوغاتي. بسته‌ي قهوه‌ را در آورد. بيني‌اش را به درز پاكت نزديك كرد و ديد كه عطر روزهاي اولش پريده. همان روز تصميم گرفت كه اولين پنج‌شنبه قهوه را براي خودش درست كند.

زن از طلاق متنفر بود و بيشتر از آن، از زن‌هاي طلاق گرفته. بارها تصميم گرفته بود به شوهرش بگويد كه مي‌خواهد جدا شود و همين فكر، در آخرين لحظه نگذاشته بود كه كلمه‌ي طلاق از دهانش بيرون بيايد.

فنجان سبز سفالي‌اش را برداشت و فكر كرد: « به قول آيدا قهوه فقط توي اين مي‌چسبه!»

با خودش گفت: «بگم فقط به خاطر قهوه؟» و خودش هم خوب مي‌دانست كه قهوه فقط بهانه است. خوب مي‌دانست كه قهوه- و حتي كافي شاپ- فقط تير خلاص را زده‌اند و واصل ماجرا چيز ديگري است.

بيرون را نگاه كرد. هوا تاريك شده بود و كم‌كم سروصداي مهمان‌ها به‌گوش مي‌ رسيد. صداي سلام و عليك‌ها و مبارك‌باد گفتن‌ها. زن فنجان را پر از قهوه كرد.

دو روز پيش، آيدا در حالي‌كه چنگالش را مي‌زد توي هندوانه، پرسيده بود: « خودت تا حالا دختره رو ديدي؟»

زن سر تكان داده بود كه يعني نه.

آيدا يك تخمه را با چنگال از جا بيرون آورده  بود: «يه روز نرو سركار بريم دم در كلاسشون ببينش. صورتش عين يه كاسه ماسته. پناه بر خدا.»

زن نفس عميق كشيده بود و شانه بالا انداخته بود كه يعني چه مي‌دانم.

آيدا آب هندوانه‌ي ته بشقاب را سر كشيده بود و گفته بود: «هر چي مي‌كشي حقته. خاك بر سرت! من بودم مي‌رفتم گيس دختره رو مي‌گرفتم، مي‌بردمش وسط همون  كافي‌شاپِ خراب شده، آبروش رو مي‌بردم.»

بعد هم دستش را روي پيشاني‌اش گذاشته بود: «واسه‌ي همينه كه شوهر نمي‌كنم.»

زن چيزي نگفته بود و فقط به موهاي وزوزي آيدا چشم دوخته بود.

زن فنجان قهوه را روي ميز گذاشت. روي صندلي نشست و پايش را روي صندلي آن طرف ميز گذاشت تا خستگي‌اش در برود.  صداي بلند‌گوي  رستوران بلند شد: « به افتخار عروس و داماد گلمون يه كف مرتب.»

زن فكر كرد: «چي مي‌شه اگه يه كف نا مرتب بزنن؟» و ياد عروسي خودش افتاد و هزار جور«چي مي‌شه؟» كه حواله‌ي مادر پيرش كرده بود.

چي‌ مي‌شه پول سالن و  لباس عروسي نداشته باشه؟

چي‌مي‌شه خونه نداشته باشه؟

چي‌مي‌شه پولِ طلا خريدن نداشته باشه؟

زن با خودش گفت:« چرا فكر نكردم كه چي مي‌شه اگه دوستم نداشته باشه؟» و فنجان قهوه‌اش را سر كشيد. قهوه آن‌قدر تلخ بود كه گلويش سوخت.

خواننده تازه گرم شده بود: « اين شبي كه مي‌گم شب نيست، اگه شبه مث اون شب نيست،‌ امشب مث ديشب نيست حالا همه دستا بالا-  هيچ شبي مث امشب نيست.»

زن ته مانده‌ي قهوه‌اش را نگاه كرد. كمي فنجان را چرخاند. چيزي نمي‌ديد، اگر هم مي‌ديد اصلاً بلد نبود آن را به چيزي تعبير كند. اگر آيدا اين‌جا بود، فنجان را مي‌گرفت كف دستش، ناخن بلند و كشيده‌اش رو دور لبه‌ي فنجان مي‌چرخاند و مي‌گفت: «يه خبر داري، يا يه بسته كه توي راهه. از اون طرف دنيا برات مي‌آد. يه لباس عروس مي‌بينم. خواهر داري؟»

سر تكان مي‌داد كه يعني نه، خودت كه مي‌داني.آن‌وقت آيدا  فنجان را مي‌كوبيد روي ميز و دستش را توي موهاي تازه مش شده‌اش فرو مي‌برد و مي‌گفت: «پس اين عروس خودتي خنگ خدا. ول كن اين مردک رو. فكر كردي قحطش افتاده؟ تا كي مي‌خواي باهاش باشي و اون آدم حسابت نكنه.»

آن وقت زن فنجان را برمي‌داشت. طبق معمول، به چشمش، تهِ فنجان نه بسته‌‌اي بود، نه لباس عروسي و نه نشاني از خبري كه توي راه باشد. با انگشتش، قهوه‌ي ماسيده‌ي ته فنجان را جمع مي‌كرد به يك طرف و چيزي مي‌ساخت مثل تپه، چيزي مثل كوه سياه.

زن به حسابدار شركت فكر كرد. به شوهر سومش كه ده سال ازخودش كوچك‌تر بود و به نظر مرد بدي نمي‌آمد. او را چند بار بيشتر نديده بود. آرام و سربه‌زير مي‌آمد دم در و منتظرش مي‌ايستاد. مؤدبانه سلام مي كرد و به حسابدار فقط لبخند مي‌زد. حتي اگر دو ساعت معطلش مي‌كرد تا توي دستشويي آرايشش را به قول خودش «ريفرش» كند. مرد بيشتر از اين كه خوب باشد، به نظر ساده مي‌آمد. اما يك روز حسابدار آمد توي شركت. كيف قرمزش را پرت كرد روي كاناپه‌ي چرمي و گفت: « عوضيِ بي‌دست و پا!  بايد اينم  ردش كنم بره.»

زن كه داشت پرونده‌هاي بايگاني شركت را مرتب مي‌كرد،‌ با تعجب نگاهش كرد و با خودش گفت: «چه طوري به اين سادگي مي‌تونه از شوهرش دل بكنه؟»

و وقتي اين سؤال را از خودش پرسيده بود، زن حسابدار عينكش را روي بينيِ كشيده‌اش بالا برده بود و گفته بود: «دل بكنم؟ برو بابا! حالا كي دل بسته كه بخواد بِكَنه؟ يه جوري زندگي كن كه اگه اراده كني بتوني يه روزه پرتش كني بيرون.» زن پرونده‌هاي بايگاني را نيمه‌كاره گذاشته بود و تا آمدن رييس دستش را زده بود زير چانه‌اش. به اين فكر مي‌كرد كه چرا فرداي روزي كه كتك خورده بود، خودش با آن بازوي سياه و كبود،  براي آشتي پيش‌قدم شده بود؟

خواننده كه ديگر داغ كرده بود، با صداي نخراشيده‌اش مي‌خواند:« مشكي رنگ عشقه، مث رنگ چشاي مهربونت...»

زن فنجان قهو‌ه‌اش را كه توي دستش مانده بود روي ميز گذاشت و بلند شد و رفت كنار پنجره. كارگرها بدوبدو ظرف‌هاي شيريني و ميوه‌ و پيش‌دستي‌ها را دست‌به دست مي‌دادند به هم. زن با خودش فكر كرد: «كجاي كارم غلط بود؟ زيادي وابسته بودنم؟»

با صداي زنگ تلفن از جا پريد. يادش رفته بود تلفن را از پريز بكشد. دودل بود كه بردارد يا نه. مردد رفت به طرف تلفن مشكي كنار آب‌گرمكن. بارها وقتي به طرف اين تلفن رفته بود، آرزو كرده بود كه خبر مرگ شوهرش را بشنود. بس كه از طلاق متنفر بود و از زن‌هاي طلاق گرفته متنفرتر. فكر مي‌كرد تنها چيزي كه از اين زندگي نجاتش مي‌دهد، مرگ خودش يا شوهرش است. از خودكشي هم مي‌ترسيد. مادرش هميشه گفته بود: «خودكشي كني، خدا قهرش مي‌گيره.» انگار پيرزن مي‌دانست چه فكري توي سر دخترش است.

زن با خودش فكر مي‌كرد: «از كجا معلوم كه اين زندگي، خودش قهر خدا نباشه!» 

تلفن باز هم زنگ مي‌‌زد. زن دستش را گذاشت روي گوشي و آن را برداشت.

-  الو... الو ...

گوشي را گذاشت. با خودش فكر كرد: «اگه الان با هم باشن، چه دليلي داره دختره به خونه‌مون زنگ بزنه؟»

بعد آب دهانش را فرو داد و نفس آرامي كشيد: «شايد بدبين شده باشم. شايد راست مي‌گه و تا اين موقع سر كلاسه.»

بعد چشم هایش را ریز کرد: «شايد هم دو نفر باشن. يا بيشتر... .»

خواننده مي‌خواند: « مي‌ره به حجله شادوماد... لاي لا لا لاي لاي، لاي لاي لاي.» زن، عصبي گفت: «مگه مجبوري شعري رو كه بلد نيستي جلوِ ملت بخوني؟» و فكر كرد: « كاش دستِ‌كم یه جو اعتماد به ‌نفس داشتم. مثل اين يارو خواننده‌ي رستوران.»

آيدا به ساندويچ كالباس گاز زده بود و گفته بود: «دختره فقط اعتماد به نفس داره. فقط اعتماد به نفس. انگار وقتي خدا خوشگلي رو تقسيم مي‌كرده، اون تو صف رو بوده. دو تا كلمه انگليسي بلده مي‌شينه شعر ترجمه مي‌كنه. شعر از لَنگستون هيوز! فكرش رو بكن! اون وقت‌ شوهر تو ور مي‌داره اون ترجمه‌ي مسخره‌ رو مي‌زنه به بُرد كه ما ازش ياد بگيريم.»

زن يادش افتاد كه يك بار متن قراردادي  را ترجمه كرده بود و به آقاي رييس داده بود تا ايرادهايش را بگويد. آقاي رييس ساكت و بي‌حركت متن را خوانده بود. بعد سيگارش را روشن كرده‌بود، دست‌هايش را روي صفحه كليد كامپيوتر كشيده بود و گفته بود: « چه خوب اصطلاحات رو به فارسي برگردونديد خانم!»

دوباره تلفن زنگ زد. زود برداشت.

- منزل آقاي ماهر؟

- اشتباه گرفتين.

زن سر جايش نشست. همان صدا بود. همان صدايي كه بارها صبح‌هاي زود وقتي با صداي پچ‌پچ شوهرش  از اتاق بغلي بيدار شده بود و بعد از رفتنش دگمه‌ي تكرار شماره‌گيري را زده بود، «بله بفرمایید» گفتنش را شنیده بود.

زن هميشه فكر مي‌كرد اشتباه كرده و همه چيزدر ذهن خودش شكل گرفته. یا دست کم مرد این طور به او تلقین کرده بود. یك بار از شوهرش پرسيد: «صبح با كسي تلفني حرف مي‌زدي؟»

مرد كنترل تلويزيون را توي دستش چرخانده بود و گفته بود: «آقاي ارژنگ!»

ولي آقاي ارژنگ نه زن داشت و نه دختر.

خواننده مي‌خواند: «اي زن رؤيايي من، همسر مهربونم.... تا جون دارم قدر تو رو، بايد بدونم....»

مي‌خواست گريه كند، اما نمي‌توانست. تا حالا بارها شب‌هاي جمعه، در حالي كه گوش به هياهوي شاد عروسي سپرده بود، با خودش عهد بسته بود كه فردا به شوهرش بگويد كه مي‌خواهد جدا شود. اما هر بار بلافاصله گفته بود: « بعد از جمعه مي‌گم. جمعه رو خراب نمي‌كنم. اين طوري همه‌ي جمعه‌هاي عمرم رو بايد به ياد طلاقم بگذرونم. باز اگه روز ديگه‌اي باشه، بعد از يه مدت، خاطره‌ش توي كار و زندگي گم مي‌شه. ولي جمعه... .»

و شنبه‌ها اداره جاي خوبي بود براي فكر كردن به حرف‌هاي مادرش درباره‌ي طلاق و زن‌هاي طلاق گرفته. وهمين كافي بود كه تا پنج‌شنبه‌ي بعد - در ميان هياهوي مهمانان عروسي و كارگرهاي رستوران- از تصميمش صرف‌نظر كند.

زن بلند شد فنجان سبز سفالي را دوباره پر از قهوه كرد. مي‌دانست كه امشب به هر حال خوابش نمي‌برد. پس تصميم گرفت تا دلش مي‌خواهد قهوه بخورد.

خواننده مي‌خواند: «باز منو كاشتي رفتي، تنها گذاشتي رفتي، دوروغ نگم به جز من،  يكي ديگه داشتي رفتي...آهان... دست، دست، دست، قر كمر رو بيا....»

زن فكر كرد: «چه‌طوري آدم مي‌تونه قر كمر بياد، اونم وقتي كه طرفش اون رو كاشته و  رفته!»

بلافاصله يادش آمد كه شب تولد تارا مجبور شد بخندد و برقصد و به همه در جواب اين سؤالشان كه: «پس شوهر جانت كجاست؟» بگويد: «توي دانشگاه جلسه داره!»

آن شب،  تمام شب،‌ خدا خدا كرد كه كسي نپرسد: « آخه اين وقت شب كدوم دانشگاه جلسه مي‌ذاره؟»

مادرش فرداي آن روز در جواب همين سؤال خاله مهوش گفته بود: «دانشگاه نا مردی خواهر! دانشگاه زن آزاري. دامادم استاد اين دانشگاهه!»

زن با خودش گفت: «چه خوب كه هيچ وقت درباره‌ي بچه حرف نزديم.»

يادش آمد روزهاي  اول آشنايي‌شان را.

به مادرش كه نشسته بود و تندتند بافتني مي‌بافت نگاه كرد. صداي ميل بافتني و قُل‌قُلِ سماور، تنها صداهایي بودند كه توي اتاق به گوش مي‌رسيدند. زن كه آن موقع دختري بيست ساله بود-  همان‌طور كه جلو پنجره ايستاده بود و نخل مرداب‌ها را تماشا مي‌كرد،‌ گفت: «مامان! مي‌گه عاشق دختره. كاش اولين بچه‌مون دختر بشه!»

با گفتن هر حرفي درباره‌ي مرد، صداي هميشگي  ميل بافتني مادر قطع مي‌شد و دختر جرأت نمي‌كردكه برگردد و نگاهش كند. مي‌دانست كه مادر مخالف ازدواجشان است. خيلي زياد.

- مي‌گه كمك مي‌كنه گزارش‌گر و خبرنگار بشم. آخه يه عالم دوستِ اين كاره داره.

مادر آهي كشيد: «ببينيم و تعريف كنيم مادر.»

بعد ميل بافتني‌اش را گذاشت كنار و بلند ‌شد و ‌رفت طرف آشپزخانه تا چاي بريزد. از توي آشپزخانه صدايش ‌آمد: «اون همين حالا هم نه تن به كار مي‌ده،‌ نه به فكر توئه. اگه دو ساعت تو هفته مي‌ره دانشگاه واسه‌ي اين نیست كه مي‌خواد خرجي بياره خونه برای زن و بچه‌ش؛  ‌‌واسه‌ي دك و پزشه.  اگه هم بهت گفته دوستت دارم، اين رو بدون كه خواسته نرمت كنه. مادر من چند تا پيرهن بيشتر از تو پاره كردم. اون مي‌گه ف من مي‌رم فرحزاد.»

- مامان، چرا اين‌جوري درباره‌ش فكر مي‌كني؟

- مادر تو ساده‌اي. خودش اون روز گفت اگه دوست دختر سابقم بفهمه چه زن جوون خوشگلي دارم مي‌گيرم،‌ مي‌ميره از حسودي.

مادر راست مي‌گفت. ولي آن روز، زن  از اين حرف مرد، خوش‌حال شده بود. زن، دلخور دست جلو برد. شاخه‌ي نخل مرداب را گرفت،‌ به طرف خودش كشيد و ولش كرد. با خودش گفت: «خب اين يعني اين‌كه اون من رو خيلي دوست داره.» و بلافاصله از استلال عجيب و غريب خودش پشيمان شد.

مادر با سيني چاي آمد تو. چشم‌هايش تر بود. آن روز،  چاي به دهان هر دو شان تلخِ تلخ بود. به تلخيِ قهوه‌ي امروز.

زن يادش آمد،  اولين روزي كه هشت ماه بعد از عروسي‌شان رفت پيش مادرش و با بغض گفت كه فهميده مرد با يكي از دخترهاي كلاسش دوست‌ شده، مادر كه در حال كور كردن دانه‌هاي آخر يك شال‌گردن بود، بدون اين‌كه تعجب كند يا بافتني را كنار بگذارد، گفته بود: «خودش كه گفته بود بهت مادر. گفته بود كه عاشق دختره.»

بعد كه بغض زن تركيده بود، مادر گفته بود:« بيا! اين شال رو بافتم براي تو. لازمت مي‌شه.»

زمستان آن سال خيلي سرد بود و تمام آن سه ماه گلوي زن درد مي‌كرد. مادر به آيدا گفته بود: «مي‌خواست طفل معصومم رو خبرنگار و گزارش‌گر كنه.»

آيدا خنديده بود: «خُب كرده. دختره داره گزارش مستقيمِ بدبختيش رو به دنيا مي‌ده!»

زن به خودش آمد. وقت شام عروسی بود. خواننده با صدايي كه ديگر به زور در مي‌آمد، مي‌خواند: « حالا شام .... شام. شام شام شام شام.»

زن گفت: « خوبه خواننده‌ي اصليش اون سر دنياست. وگرنه چه حالي مي‌شد، اگه مي‌فهميد به جاي اون وايِ سوزناك،  اين شامِ چرب و چيلي‌ رو  چپونديم توي شعر!»

گرسنه نبود. كمي سالاد توي يخچال داشت. اما اشتهاي خوردنش را نه. به ساعت نگاه كرد. شوهرش بايد كم‌كم از راه مي‌رسيد. صداي دست و آواز و سر و صدا خوابيده بود و فقط تَق و توقِ قاشق و چنگال و جابه‌جا كردن بشقاب‌ها و داد و فرياد مدير رستوران به گوش مي‌رسيد.

 زن فنجان قهوه‌اش را برداشت. رفت طرف ظرف‌شويي. شير آب گرم را باز كرد. فنجانش را زير آب گرفت. آب از فنجان سر ريز شد.آب،  سردِ سرد بود.  زن ابر را برداشت و برد توي فنجان. چرخاند و چرخاند.  هر وقت ديگري بود، مي‌گفت: «بايد زنگ بزنم آقاي زماني بياد يه نگاهي به آب‌گرمكن بكنه.» ولي به تنها چيزي كه فكر نكرد،‌ آب‌گرمكن بود. تصميمش را گرفته بود. مي‌خواست طلاق بگيرد. اگر آيدا بود، مي‌گفت: «برو بابا هزار بار گفتي و نكردي.»

اما اين بار مي‌خواست تا آخرش برود. با خودش گفت: « كي بهش بگم؟ امشب؟ نه امشب خسته‌ست و دعوا راه مي افته. تازه ممكنه فكر كنه از سر عصبانيته و جدي نگيره. باشه فردا.»

زن فنجان سبز سفالي را گذاشت توي آب‌چكان و شير را محكم بست تا چك‌چك نكند. با دستمالي كه توي كلاس حرفه‌وفن دوم راهنمايي با هزار اميد روي آن توت‌فرنگي دوخته بود، دست‌هايش را خشك كرد و رفت كنار پنجره. باد مي‌آمد و همه جا را بوي جوجه كباب گرفته بود.

پنجره را بست. چراغ آشپزخانه را خاموش كرد. به طرف اتاق خواب رفت و خم شد تا چمدانش را از زير تخت پيدا كند. صداي چرخيدن كليد توي قفل در ورودي بلند شد. شوهرش بودكه به خانه برگشته بود. زن چمدان را بيرون كشيد. مرد كيفش را روي تخت‌خواب گذاشت و موهایش را از روی پیشانی عقب زد: «آب گرمه؟ مي‌خوام دوش بگيرم.»

-گرمه.

مرد يكراست به حمام رفت.

زن فكر كرد: « چرا حتي نپرسيد براي چي چمدون رو در آوردم.» و شروع كرد به جمع كردن چند دست لباس. با عجله چيزها را جمع مي‌كرد. دفتر خاطراتش،‌ دفتر مشق كلاس اولش، حساب و كتاب‌هاي شركت كه به خانه آورده بود، دفترچه‌ي تلفنش و ساعتش. مانتوِ مشكي‌اش را با عجله پوشيد و روسري خاکستری‌اش را روي سرش انداخت. شوهرش درز در حمام را باز كرد: «اين آب كه سرده!»

زن جوابي نداد. توي دلش گفت: « به بار هم تو ببين سردي چيه!»

- كجايي؟ چرا جواب نمي‌دي؟

زن ديگر چيزي نشنيد. در را بسته بود و چمدان را به سختي از پله‌ها پايين مي كشيد. خودش باور نمي‌كرد كه اين همه جرات پيدا كرده باشد. هيچ‌وقت به خواب هم نمي‌ديد كه شبي بتواند اين خانه را، آشپزخانه‌اش را، كاسه و قابلمه‌هايش را، ديوار ترك خورده‌ي حمامش را و از همه مهم‌تر عشقش را بگذارد و برود.

بايد تاكسي مي‌گرفت. خيابان پشت خانه شلوغ بود. مهمان‌هاي عروسي داشتند خداحافظي مي‌كردند و سوار ماشين‌هايشان مي‌شدند. همه مي‌خنديدند و مسير خانه‌ي عروس و داماد را مي‌پرسيدند. خواننده‌ي بد صدا هم بساطش را جمع كرده بود و پشت ماشينش مي‌چيد.

زن كمي ايستاد. عروس توي ماشين نشسته بود و مي‌خنديد. پيرزني هم كه انگار مادرش بود، كمي آن‌طرف تر آرام گريه مي‌كرد. زن سوار تاكسي شد. راننده، چمدانش را توي صندوق عقب گذاشت و پرسيد: «مسير كجاست آبجي؟» 

زن نشاني داد و تاكسي راه افتاد. توي دلش گفت: « اگه مادر بپرسه چي شده، چي بگم؟ از كجا شروع كنم؟» و از اين فكر بغضش تركيد. به انگشت‌هاي استخواني‌اش نگاه كرد و يادش آمد كه حلقه‌اش را روي لبه‌ي روشويي جا گذاشته. گفت: «كاش بَرِش مي‌داشتم. نبايد زن حسابدار و آقاي رییس چيزي از ماجرا بفهمن. اگه كسي چيزي پرسيد،‌ بايد بگم گمش كردم. بايد بگم شوهرم مي‌خواد يكي بهتر برام بخره.»

به دور و بر نگاه كرد. همه جا را تار مي‌ديد. فكر كرد: «الان توي رستوران غوغاست.»  به خنده و شوخي كارگرها‌ي رستوران فكر كرد و به بشقاب‌هایی که تندتند شسته می شدند و  به رديف چیده می شدند كنار تخت بزرگ چوبي.

عروس و همراهانش از دور مي‌آمدند و دست مي‌زدند. انگار صداي بوق بوقشان تمام شدني نبود.

زن چشم‌هايش را بست و به لباس عروسي‌اش فكر كرد. به فنجان سبز سفالي‌اش فكر كرد و به نقشِ هديه‌اي كه هميشه در راه بود و هيچ‌وقت نمي‌رسيد. به آب‌‌گرمكني فكر كرد كه ديگرآبش سرد بود. دلش از غصه‌ مچاله شد. مثل كاغذ. عروس و همراهانش به خيابان ديگري پيچيدند و خنده‌هايشان دور و دورتر شد.  زن نفس آرامی کشید. انگار آخرین بندی که به آن خانه وصلش می کرد، بریده شده بود.

دقيقه‌ي بعد،‌ همه جا سكوت بود. سكوتي هم‌جنسِ خوابِ سنگين از خستگيِ كارگرهاي رستوران. آن‌وقت، زن فرصتي پيدا كرد تا چشم‌هايش را ببندد و به فردا فکركند. فردا جمعه بود... .

 

 

 

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 0:56 | | لینک به این مطلب
جمعه سوم شهریور 1385
سلام آقا گرگه‌ي عزيز!
 

 

نمي‌دونم الان كه نامه‌ي من رو مي‌خوني دقيقاً كجا هستي و چه‌كار مي‌كني. نمي‌دونم روز و شبت رو اگه روز و شبي در كار باشه- با كي و چه طوري مي‌گذروني. آقا گرگه، مي‌خواستم يه چيزي بهت بگم. آخه مي‌دوني؟ اين روزا خيلي به يادتم. باورت نمي‌شه،‌ ولی حتی وقتي دارم از خستگي توي رخت‌خواب غش مي‌كنم، يا ‌وقتي توي اتوبوس زير دست و پاي زن‌هاي ديگه له مي‌شم يا وقتي توي دندون‌پزشكي، مجله‌ي «خانواده‌ي برتر» رو ورق مي‌زنم و منتظرم كه كه آمپول  بي‌حس كننده اثر كنه، يكهو بي‌دليل-  صورت تو مياد جلوِ چشمم. مي‌خندي و دست‌هات رو به طرفم باز كردي.

آقا گرگه‌ي عزيزم! باورت نمي‌شه، ولي اين روزا درست وقتي كه تو از راه مي‌رسي، فكر و خيال‌هاي هميشگيِ قسط و قرارداد و قبض و هزار كار عقب‌افتاده‌ي ديگه، پرونده‌شون توي بايگانيِ ذهنم بسته مي‌شه و فقط تويي كه مي‌موني. تو با اون صورت از ياد نرفتني. فقط درست همون موقعه كه اين يه مشت موي سفيدي كه با هيچ رنگ مويي دست از سرم بر نمي‌دارن و با قهوه‌اي‌ها مسابقه‌ي نابرابر گذاشتن، توي آينه ناپديد مي‌شن. درست همون موقعه كه يادم مي‌ره نزديك سي سال از سهم زندگيم رو پشت سر گذاشتم  و به اندازه‌ي چهل سال دويدم و به اندازه‌ي پنجاه سال گريه كردم و به اندازه‌ي شصت سال افسوس خوردم. درست همون موقعه كه حس مي‌كنم انگار هفتاد سال از بزغاله شدن‌هام كنار تو مي‌گذره... .

آقا گرگه‌ي عزيزم! مي‌خوام يه چيزي بهت بگم. يه سؤال عجيب و غريب دارم.(اگه بهم نخندي) مي‌خوام بدونم كه چرا قبل از رفتنت من رو نخوردي؟ مي‌دونم. اگه الان اين‌جا بودي، دستت رو روي زانوت مي‌گذاشتي و مي‌خنديدي و مي‌گفتي: «بزغاله‌ي بازيگوش بايد توي بغل مامانش باشه نه توي دل آقا گرگه.» مي‌گفتي: «اگه بخورمت، غصه‌دار مي‌شم. چون ديگه شادي ندارم.»

ولي من كه خودم بهت گفته بودم از هيچ گرگي نمي‌ترسم. تازه گفته بودم كه تو با همه‌ي گرگ‌ها فرق داري. گفته بودم كه هيچ بابابزرگي يا به قول ما نوه‌هات- هيچ آقا بزرگي گرگِ بدي نمي‌شه. حتي اگه آدم رو بخوره.

آقا گرگه! چه‌قدر توي اين سال‌ها دلم مي‌خواست از توي اين‌همه هياهو و كاغذبازي و ترافيك و گرفتاري فرار مي‌كردم و مي‌رسيدم به خونه‌ي قديمي تو. همون خونه‌اي كه درش به حياط باز مي‌شد و تو هميشه توي اتاق ته حياط، روي تختت كنار پنجره نشسته بودي. چه‌قدر توي اين سال‌ها دلم مي‌خواست كه دوباره با شيوا و نازي و كورش- كه فكر كنم حالا هر جا هستي،‌ پيش تو نشسته- قوطي‌هاي ريكا رو پر از آب مي‌كرديم و جنگ آبكي راه مي‌انداختيم. چه‌قدر دلم مي‌خواست دوباره از پنجره بخندي و بگي: «زورتون به بچه‌ي من رسيده؟ همه‌ي آب رو روي سر شادي خالي نكنين!»

  وقتي هم كه همه خيس آب به اتاق تو برمي‌گشتيم، از توي كمد فلزي‌ات، برامون پسته مي‌آوردي. پنكه رو هم خاموش مي‌كردي تا سرما نخوريم. پسته‌هاي تو همه در باز بودن و لازم نمي‌شد سرِ گوشت‌كوب با هم دعوا كنيم. اونا هم مثل همه‌ي وسايل توي كمدت، بوي عطر داشتن. بوي همون عطر شيشه سبزي كه روي كمرش يه مدال فلري افتاده بود. هنوز هر وقت بویی مثل عطر تو به دماغم مي‌خوره، به ياد كمدت - اون سرزمين اسرارآمیز- با ولع بو مي‌كشم و جلو ميرم.

چه‌قدر توي اين همه سال،‌ دلم مي‌خواست كسي كه در مي‌زنه، تو باشي و در جوابِ «كيه‌»‌ي من، بگي: «در رو باز كن! در رو باز كن! منم، منم، مادرتون...»

و من بگم: «باز نمي‌كنم. تو مادر ما نیستی! توگرگی! اول دستت رو نشون بده ببینم.»

 چه‌قدر دلم مي‌خواست مامان از توي آشپزخونه صدام كنه:« باز كن شادي. آقا بزرگ خسته مي‌شه روي پا.»

اما حيف! توي اين همه سال،‌ هر كسي در زد جز تو. هر كسي جز تو كه ديگه اين آخري‌ها بايد اون‌قدر يواش مي‌دويدم تا  بتوني بِهِم برسي من رو بگيري.

 هيچ بزغاله‌اي اين‌قدر عاشق گرگ نيست كه من. آخه هيچ گرگي هم به خوبي گرگ من نيست. اگه گرگ خوبي نبودي كه اين‌قدر قصه نمي‌گفتي. اگه گرگ خوبي نبودي كه اين‌قدر براي يه خاله‌بازي معمولي خودت رو به زحمت از تخت پايين نمي‌كشيدي. اگه گرگ خوبي نبودي، وقتي با گريه برات مي‌گفتم كه شيوا و سهيلا دارن حرف‌هاي خصوصي مي‌زنن و من رو راه نمي‌دن،  اون طفلكي‌ها رو مجبور نمي‌‌كردي كه بذارن من وسطشون بشينم و بلند حرف بزنن كه منم بشنوم. اگه گرگ خوبي نبودي كه وقتي اومدم خونه و به بابا گفتم: «گوريل‌انگوري دم در منتظرته!» با مهربوني نمي‌گفتي: «گوريل‌انگوري نه آقا جان. بگو آقاي اكبري. يه دختر مي‌شناختم كه براي دوستاي باباش اسم مي‌ذاشت و آخرش روي زبونش درخت آلبالو سبز شد.» هنوز وقتي موقع سرماخوردگي گلوم مي‌سوزه، ياد  سبز شدن درخت آلبالو مي‌افتم و توي دلم از دوست‌هاي بابا كه اسم‌هاشون رو گوريل‌انگوري و گربه‌نره و كارآگاه دودو گذاشته بودم، خجالت مي‌كشم. هنوز با خودم مي‌گم: «يعني روي زبون مهرداد و بهنام هم كه به من مي‌گفتن خاله سوسكه درخت آلبالو سبز شده؟»

آقا گرگه‌ي عزيزم! يادته اون شب كه هوا خيلي سرد بود، اومدي توي رخت‌خوابم و برام قصه گفتي تا خوابم ببره؟ من خوب يادمه. اون شب وقتي خواستي بري سر جاي خودت بخوابي، خوردي زمين. از صداي بابا كه با ترس به طرفت دويد و گفت: «چي شد آقا بزرگ؟» منم از خواب پريدم. آقا گرگه، من اون شب ديدم كه زمين خوردي، ولي زود خودم رو به خواب زدم. آخه يه بزغاله نبايد زمين خوردن گرگش رو ببينه. اين قانون بازيه. اون شب تا صبح زير پتو يواش يواش گريه كردم و فردا تا ظهر از زير پتو در نيومدم. وقتي هم پا شدم، چند ساعت گذشت تا تونستم به چشم‌هات نگات كنم. با خودم فكر مي‌كردم:« آقا گرگه پير شده؟»

آقا گرگه‌ي عزيزم! منِ بدِ بدجنس بودم كه نازي رو گول زدم و گفتم:« براي حباب بازي بايد كف صابون رو از لوله‌ي خودكار بكشي بالا.» اون وقت كه نازيِ هميشه خند‌ه‌رو پاي حوض داشت بالا مي‌آورد، اگه تو نبودي مامان موفق شده بود من رو بگيره. تو اون روز از تنبيه نجاتم دادي و درِ گوشم گفتي: «هر كدومتون ناراحت باشيد، من غصه مي‌خورم. ديگه دختر خوبي باش.» آقا گرگه! به چشمِ من، روي بلور نازك همه‌ي حباب‌هاي دنيا تويي كه مي‌خندي و مي‌گي:«دختر خوبي باش!» 

حالا بزغاله‌ي تو، توي قصه‌ها نمي‌دونم، شايد هم غصه‌ها- گم شده، تو رفتي به سفر هميشگي و من سال‌هاست كه فقط قصه مي‌نويسم. توي قصه‌هاي من هيچ گرگي بدجنس نيست و هيچ بزغاله‌‌اي از گرگ نمي‌ترسه. توي قصه‌هاي من هيچ بچه‌اي براي دوست‌هاي باباش اسم نمي‌ذاره، روي زبون هيچ‌كس درخت آلبالو سبز نمي‌شه و هيچ كس از زمين خوردن آقا گرگه خوش‌حال نمي‌شه. هركس مي‌پرسه:« چه طوري سوژه‌ي اين قصه‌ها‌ به فكرت مي‌رسه؟» من فقط لبخند مي‌زنم. آخه چه‌طوري براش تعريف كنم اون همه ماجرا و خاطره رو؟

باورش مي‌شه اگه بگم کسی بود كه وقتي فنجون صورتي خاله‌بازي‌ام از دستم مي‌افتاد، روي زانوش مي‌زد و مي‌گفت: «آقا جان پاهات كه نسوخت؟»

باورش مي‌شه اگه بگم کسی بود كه قابلمه و كتري و يخچالم رو باور مي‌كرد و مثل بقيه نمي‌گفت: «جمع كن اسباب بازي‌هات رو از وسط اتاق!»

باورش مي‌شه اگه بگم کسی بود كه نمي‌تونست خوب راه بره ولی می تونست خیلی قشنگ نقش گرگ رو بازي كنه و قصه‌ي «شنگول و منگول» ‌رو جوري حکایت كنه كه تا آخر عمردوست داشته باشی بزغاله بموني؟

کسی بود که وقتی می خوندم: «آقا بزرگم گرگه، خیلی خیلی بزرگه...» و بابا دعوام

می کرد، می خندید و می گفت: «آقا بزرگ اگه نتونه گرگ بشه، پس چه کار بکنه؟»

آقا گرگه‌ي عزيزم!  وقتی که هيچ‌كس حتي از چاي واقعي تو گرم نمي‌شه،‌ لبخندت رو خاله‌بازي هم حساب نمي‌كنه، تو رو تحقير مي‌كنه و درخت كه نه، حتي يه شاخه‌ي آلبالو روي زبونش سبز نمي‌شه، بهم حق بده كه دلخور باشم. دلخور از اين‌كه بزغاله‌ات رو نخوردي و توي دنيايي كه براي قصه جا نداره ولش كردي.

نمي‌دونم الان كه نامه‌ي من رو مي‌خوني دقيقاً كجا هستي و چه‌كار مي‌كني. نمي‌دونم روز و شبت رو اگه روز و شبي در كار باشه- با كي و چه طوري مي‌گذروني. فقط مي‌خوام بهت بگم كه اين روزا خيلي به يادتم. خيلي زياد. حتي وقتي دارم از خستگي توي رخت‌خواب غش مي‌كنم، يا‌ وقتي توي اتوبوس زير دست و پاي زن‌هاي ديگه له مي‌شم يا وقتي توي دندون‌پزشكي، مجله‌ي «خانواده‌ي برتر» رو ورق مي‌زنم و منتظرم كه آمپول بي‌حس كننده اثر كنه.

 برات نامه نوشتم تا بهت بگم كه هنوز هر كس در مي‌زنه، منتظرم كه گرگ عزيز خودم پشت در باشه. و با فكر تو، همون بزغاله‌اي مي‌شم كه نه موي سفيد توي سرشه، نه قسط داره، نه نگران مبلغ قرارداده،‌ نه هر روز يه قبض تازه به دستش مي‌رسه و نه فكر هزار كار عقب‌افتاده دلش رو مي‌لرزونه.

و آرزو مي‌كنم كه هر بچه‌اي توي عالم بچگي‌اش، بزغاله‌ا‌ي شاد باشه در كنار گرگ مهربونی مثل تو.

 

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 20:37 | | لینک به این مطلب