تبليغاتX
ستاره ی کوچک
جمعه سی ام تیر 1385
کودکانه(2)

   

شستن پرده‌هاي اتاق خواب، اتو زدن كت مهران،‌ گردگيري مبل‌ها، پيچيدن عيدي بچه‌ها و رنگ كردن تخم مرغ. كار ديگري يادم نمي‌آيد. به ساعت نگاه مي‌كنم. تا تحويل سال فقط يك ساعت وقت دارم. مهران از پشت سرم در مي‌آيد: چه كار داري مي‌كني؟

- پرده‌ها را مي‌ريزم توي وان.

- اين را كه دارم مي‌بينم. منظورم اين بود كه خودت را خسته نكن! 

 جلو مي‌آيد. مي‌دانم كه مي‌خواهد چه بگويد. مي‌خواهد بگويد: كمك نمي‌خواهي؟

- كمك نمي‌خواهي مرمر؟  

مي‌دانم كه كه مي‌خواهد چه بگويم. مي‌خواهد بگويم: نه، تو برو بخواب!

اما اين دفعه نمي‌گويم. چون دوست دارم موقع سال تحويل بيدار باشد و همه دور هم باشيم. زود  چند تا كار برايش جور مي‌كنم: چرا. مي‌خواهم اتفاقاً. دو تا تخم مرغ توي كاسه‌ي لعابي بينداز و رويشان آب سرد بگير و بگذار روي حرارت ملايم. عيدي بچه‌ها را هم بپيچ. درست چسب بزن لطفاً. بعدش هم اگر شد، سيني نقره را از روي كمد بياور پايين. با آن سرويس چيني ساده و شكلات‌خوري برنجي.  

جمله‌ها را سريع مي‌گويم و بي‌فاصله. حرفم كه تمام مي‌شود، مهران دو تا دستش را بلند مي‌كند: اقلاً آرام تر بگو كه نفست بند نيايد. اذيت مي‌شوي اين طوري!

خنده‌ام گرفته. ولي صدايم را صاف مي‌كنم و مي‌گويم: كاري ندارد. آقايان مي‌توانند بروند استراحت كنند و مثل هميشه، سال بعد از خواب بيدار بشوند!

مهران آب سرد را باز مي‌كند: باز كم آورد، شروع كرد به فمينيست بازي! بابا من مي‌خواهم توي دست و پاي شما كه داريد سنت‌ها را به‌جا مي‌آوريد، نلولم!

پودر را مي‌ريزم روي پرده‌ها: باز دست گذاشتي روي سنت‌؟

تكيه مي‌زند به ديوار و روي كاشي‌ها رِنگ مي‌گيرد: مي‌كُشي خودت را براي زنده نگه داشتن سنت‌ها! مرمر جان، بچه‌ها از من و تو هم بزرگ‌تر‌ شده‌اند. چرا نمي‌خواهي قبول كني؟ تازه برايشان تخم مرغ هم مي‌پزي كه رنگ كنند؟

آب سرد را مي‌بندم و آب گرم را باز مي‌كنم. باز هم روي  پرده‌ها پودر مي‌ريزم و با پشت دست، عرق پيشاني‌ام را پاك مي‌كنم: بچه و بزرگ ندارد!

بعد به ستاره و سعيد نگاه مي‌اندازم. پاي تلويزيون دراز كشيده‌اند و دارند برنامه‌هاي مخصوص تحويل سال را مي‌بينند. آن‌ها را توي لباس بچگي‌شان، وقتي كه هنوز بلد نبودند كلمه‌ها را درست بگويند، مي‌بينم.

- دلم مي‌خواهد بچگي‌شان طولاني بشود. نمي‌خواهم هيچ‌وقت شور و شوق عيدشان كم بشود.

و توي دلم مي‌گويم: يادم باشد قبل از تحويل سال، حتماً به مامان زنگ بزنم!

و به اين فكر مي كنم كه مامان حتي تا همان سالي كه عروسي كردم، برايم تخم مرغ مي‌پخت كه رنگ كنم. صداي مجري تلويزيون مي‌‌آيد: شما براي لحظه‌ي تحويل سال، چه آرزويي داريد؟

 درست مثل وقت‌هايي كه سخت‌ترين امتحان‌ها را توي مدرسه مي‌دادم، دنبال جواب مي‌گردم. دستم را توي آب و كف فرو مي‌كنم: مي‌خواهم دوباره بچه بشوم!

مهران دستي توي موهاي كم‌پشتش مي‌كشد: خدا به خير كند!

و از حمام بيرون مي‌رود. آرزو دارم بچه بشوم و برگردم به همان روزهايي كه سهراب، به جاي مرمر، گرانيت صدايم مي‌زد و من حرصم مي‌گرفت و جيغ مي‌زدم و دنبالش مي‌دويدم. مي‌خواهم دوباره سر اين موضوع مسخره گريه كنم و پا به زمين بكوبم و به دامن مامان آويزان شوم كه سهراب را دعوا كند. مامان هم مثل هميشه بگويد: خواهر و برادر كه با هم دعوا نمي‌كنند. دوست باشيد با هم!

 ياد روزهايي مي‌افتم كه بيني‌ام را عمل كرده بودم و روي تخت بيمارستان خوابيده بودم. روزي كه سهراب به ديدنم آمد و خيلي جدي توي گوشم گفت: قول مي‌دهم كه ديگر گرانيت صدايت نزنم!

وقتي خنده‌ام را ديد، سرش را خاراند و گفت: چون تو از اين به بعد، خواهر ناتني سيندرلا هستي، با اين دماغِ نوك تيزِ سربالا!

يادم مي‌آيد كه جعبه‌ي دستمال كاغذي را پرت كردم توي صورتش و آن‌قدر خنديدم كه پيرزن تخت بغلي سرم داد كشيد! همان روز بود كه كنارم نشست و گفت كه دل از اين‌جا كنده و مي‌خواهد برود. آن روز وقتي از بيمارستان رفت، با خودم گفتم كاش بيني‌ام زير اين همه گچ و باند نبود و مي‌توانستم ساعت‌ها بوي عطرش را بفهمم. وقتي رفت،  فقط گريه كردم. اشك، خونابه‌هاي خشك شده‌ي روي صورتم را مي‌شست و تا گردنم پايين مي‌آورد. با ديدن حال و روزم، پيرزن تخت بغلي گفت: مادر جان ببخش كه سرت داد كشيدم. من جاي مادرت. دختر كه اين‌قدر سبك نمي‌شود! حالا هم گريه نكن. بخند! من كه چيزي نگفتم.

فقط نگاهش كردم. دهانم طعم خون گرفته بود.

آب توي وان بالا آمده. عقب مي‌روم، تا از آب دوش خيس نشوم. فكر مي‌كنم: آخرين باري كه با سهراب حرف زدم، كي‌ بود؟ چند ماه پيش؟ يادم مي‌آيد بچه كه بوديم، حتي توي مدرسه هم دلم تنگ مي‌شد و برايش نامه مي‌نوشتم. پرده‌ها را لگلد مي‌كنم و پاهايم مي‌سوزد. بخار آب جوش صورتم را داغ مي‌كند. بچه‌ها را تار مي‌بينم. بي خيال كنار هم دراز كشيده‌اند و سيب  مي‌خورند. خوش‌حالم كه ستاره مثل صبح كسل نيست و جورابي را كه برايش خريده‌ام، پوشيده. چرا امروز از سعيد درباره‌ي طناز پرسيد؟ يعني چشم‌هاي دختر طناز هم مثل خودش آبي است؟

صداي سعيد مي‌آيد: كانال را عوض نكن! دارم چارلي چاپلين مي‌بينم.

خوش‌حالم. خيلي زياد!

دوش را مي‌بندم. پرده‌ها را جابه‌جا مي‌كنم و زيرآب را مي‌كشم. توي آينه‌ي حمام به صورتم نگاه  مي‌كنم. دور چشمم چروك افتاده. صداي مهران از آشپزخانه بلند مي‌شود: تمام نشدند اين پرده‌ها؟

زيرآب را سر جايش مي‌گذارم. آب چك‌چك روي پرده‌ها مي‌ريزد و تور گل‌بهي،‌ قطره‌قطره‌ها را مي‌بلعد.

- نه!‌ انگار چربي‌ها پاك شدني نيستند!  

سعيد نيم‌خيز مي‌شود: بيايم كمك؟

- نه! ممنون! تو و ستاره تخم‌مرغ‌‌ها رنگ كنيد و هفت‌سين را بپيچيد.

ستاره بلند مي‌شود: من رفتم آب‌رنگم را بياورم. امروز از ته كمد پيدايش كردم.

مهران دم در حمام ايستاده و مي‌خندد: در عوض تخم‌مرغ‌ها آماده شدند. چاي را هم دم كردم. بيا بيرون. بقيه‌اش با من! تو برو به مامانت زنگ بزن.

از كجا فهميد كه مي‌خواستم به مامان تلفن كنم؟ با احتياط از وان بيرون مي‌آيم و مي‌روم به طرف تلفن توي هال. مهران مي‌گويد: بپرس اين لكه‌ي زرد را چه طوري پاك كنيم؟ امان از دست پرده‌ي آشپزخانه كه هر چه‌قدر لگدش كني تميز نمي‌شود!

سعيد مي‌خندد: بابا بگذار دوبار لگد بزني،‌ بعد غر بزن!

مهران مي‌خندد: خوشگلي‌ات به من رفته، حاضر جوابي‌‌ات به مامان.

طبق معمول چند بار بوق مي‌زند تا گوشي را بردارد.

- بفرماييد.

 صدايش را كه مي‌شنوم، دوباره بچه مي‌شوم. سلام مي‌كنم. گل از گلش مي‌شكفد. تنهاست و هر بار كه من زنگ مي‌زنم، از فكرهاي دور و دراز بيرون مي‌آيد. خوش و بش مي‌كند و براي هزارمين بار طرز پاك كردن لكه‌ي چربي را برايم توضيح مي‌دهد.

مي‌گويد: عيدي بچه‌ها را پيچيدم و گذاشتم لاي كتاب.

بغض گلويم را مي‌گيرد. ياد عيدي‌هايي مي‌افتم كه خودم از دستش مي‌گرفتم. وقتي با دست‌هايش - كه از بس توي وايتكس گذاشته بود، پر از سفيدك شده بود و مي‌سوخت صورتمان را نوازش مي‌كرد. ياد بابا كه آواز مي‌خواند براي هميشه رفت. ياد سهراب كه بعد از رفتنش ديگر نه گرانيت صدايم زد و نه خواهر نانتي سيندرلا. ياد خانه‌مان كه بعد از رفتن سهراب و ازدواج من، خالي و ساكت شد. توي دلم مي‌گويم: يعني سعيد براي لحظه‌ي تحويل سال چه آرزويي دارد؟

صداي مامان را مي‌شنوم: گوشَت با من است؟ داشتم مي‌گفتم، با الكل هم مي‌شود پاك كرد.

- چي را؟

- عاشقي مادر! لكه‌ي چربي را.

مي‌خندم و خداحافظي مي‌كنم. چند وقت بود كه به كلمه‌ي عاشق فكر نكرده بودم؟ يادم نيست.

مهران خيس عرق از حمام بيرون مي‌آيد: ديگر آتش‌بس لطفاً!

غر مي‌زنم: هنوز خيلي كارها مانده، اتوي كت و شلوار ...

- نه ديگر مرمر. هر كاري مانده مي‌گذاريم براي بعد. هيچ كس روز اول عيد ديدني ما نمي‌آيد. پس خيلي وقت داريم. حالا مي‌خواهم برايتان چاي بياورم.

مجري تلويزيون مي‌گويد: توي دقيقه‌هاي آخر، از خدا مي‌خواهيم كه امسال،‌ سالي پر بركت باشد... .

چشم‌هايم را مي‌بندم. مي‌روم به آن حياط قديمي و حوض قلبي. به بچه‌ها مي‌گويم: كاش مامان حوض را آب كند و توي باغچه بنفشه بكارد. مثل قديم‌ها... .

مهران كه با سيني خالي،‌ در حال رفتن به آشپزخانه است، جوري نگاهم مي‌كند كه انگار دارد جنازه‌ي يك مقتول را مي‌بيند: ول كن مرمر!  پول بخواه كه بزنيم به يك دردي. مي‌خواهي بروي توي حوض چه‌كار؟ لابد مي‌خواهي مايو بپوشي و شنا كني، جلوِ در و همسايه!

بچه‌ها ریسه مي‌روند. از تصور خودم توي مايو،‌ بعد از دو تا زايمان، آن‌هم توي آن حوض نقلي، خودم هم مي‌خندم.

دور ميز مي‌نشينيم. مهران با چهار فنجان چاي داغ مي‌آيد. ساكت مي‌نشينيم. سعيد دعا مي‌خواند و ستاره انگشت‌هايش را توي جوراب نو تكان مي‌دهد. صداي توپ بلند مي‌شود. ستاره را بغل مي‌كنم، كه زنگ تلفن اتاق را پر مي‌كند.

مهران مي‌گويد: يك عدد آدم با معرفت!

بلند مي‌شوم و مي‌روم كه گوشي را بردارم. آن‌طرف خط،‌ بوقي كوتاه و صدايي از دور دورها... . صداي آشناي مردي كه خيلي مهربان است. خيلي گرم است. صدايي كه با شيطنت مي‌گويد: ببخشيد، منزل خواهر ناتني سيندرلا؟ من يك لنگه كفش دارم كه ...

دلم هُري مي‌ريزد پايين.

- الو ... الو... .

صدا نمي‌رسد. گوشي را مي‌گذارم. مهران فنجانش را روي ميز مي‌گذارد: كي بود؟

مي‌خندم: كسي كه حتماً‌ براي تحويل سال آرزويي مثل من داشته!

- قطع شد چرا؟

- الان خودم مي‌گيرمش!

كنار تلفن مي‌نشينم و توي حرف سينِ دفترچه‌ي تلفن، دنبال اسمش  مي‌گردم.  دنبال سهراب... 

                                                                                                          

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 19:45 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385
كودكانه

 

بوي عيدي، بوي توپ، بوي كاغذ رنگي 

بوي تند ماهي دودي وسط سفره‌ي نو

بوي ياس جانماز ترمه‌ي مادربزرگ

با اينا زمستونو سر مي‌كنم؛

با اينا خستگيمو در مي‌كنم...

 

نمي‌دانم چرا درست امروز، امروز كه دلم مي‌خواست بي‌خيال زير آفتاب كم رنگ زمستان بنشينم و سراغ فكر و خيال‌هاي عجيب وغريب نروم، اين طوري شد. امروز كه مي‌خواستم به بهانه‌ي اتاق تكاني، فقط خِرت و پِرت‌هاي كمدم را بيرون بريزم و دوباره سر جايشان بگذارم و به هيچ چيز فكر نكنم، حتي به آن‌ گلبرگ‌هايي كه صبح، لاي دفتر خاطراتم گذاشته بودم و گريه‌اي كه دور از چشم مامان كرده بودم.

 چرا درست امروز بين اين همه نوار دستم طرف اين يكي رفت؟ بين اين همه نوار خاك گرفته كه مي‌توانستند با ترانه‌هايشان من را هر جا ببرند،‌ جز آن‌جا، كنار سفره‌ي هفت‌سينِ بچگي...!

* * *

مامان پرده‌ها را باز كرده و شسته. مثل حالا؛ و بابا دارد گيره‌ها را دوباره مي‌زند. من از اين طرف به آن طرف اتاق مي‌دوم و يك تكه ماهي سرخ كرده توي دهانم است. دست چرب و چيلي را به شلوار مخمل چهارخانه‌ام مي‌مالم و يكريز حرف مي‌زنم. بابا مي‌گويد: لباس‌هايت را جمع كن از وسط اتاق! امشب كه نمي‌رويم عيدديدني؛ سال تحويل نصفه شب است.

مامان از توي آشپزخانه مي‌گويد: جوراب هنوز نخريدم! ماهي تمام بشود، يك سر مي‌روم بيرون.

مي‌گويم: جوراب كه خريدي! همان كه تور توري بود.

مامان با بازو عرق روي پيشاني‌اش را پاك مي‌كند: براي تو نه! براي سعيد... 

سعيد مي‌پرد وسط حرفش: جوراب نمي‌خواهم. امسال اول كجا مي‌رويم؟

بابا عينكش را مي‌گذارد و به زور، گيره را توي نوار پرده فرو مي‌كند: منزل خانم طالبي.

سعيد رويش را برمي‌گرداند: من آن‌جا نمي‌آيم.

بابا سرش را كج مي‌كند: عيد اولشان است. زشت مي‌شود بابا جان.

بابا يادش مانده كه توي پاييز آقاي طالبي سكته كرد و رفت بيمارستان و ديگر برنگشت. يادش مانده كه همه رفتيم تشييع جنازه و بدون او  برگشتيم به كوچه؛ ولي يادش نيست كه چند ماه بعد هم با دخترش طناز رفتيم فرودگاه و بدون او برگشتيم به كوچه. بار اول سعيد نگاهش را از طناز كه چشم‌هايش از گريه سرخ شده بود، بر نمي‌داشت و بار دوم چشم‌هاي خودش هم از گريه سرخ بود.

انگار بابا يادش نيست كه يك بار سعيد پرسيد: آدم مي‌تواند عاشق يك نفر كه ده سال از خودش بزرگ‌تر است بشود و با او ازدواج كند؟

بابا يادش رفته كه چه‌طوري با مامان به هم نگاه كردند و با هم پرسيدند: چه‌طور؟

بابا يادش رفته و منِ ‌خنگ هم كه امسال تمام سرگرمي‌ام تماشاي سعيد بود، وقتي كه از پنجره طناز را تماشا مي‌كرد،‌ منظورش را نمي‌فهمم و مي‌گويم: من هم نمي‌آيم! آن‌ها همه پيرزن هستند.

مامان مي‌خندد؛ شالش را دور گردنش محكم مي‌كند و مي‌رود كه براي سعيد جوراب بخرد. از خنده‌اش پيداست كه  همه چيز يادش است.

 

شادي شكستن قلك پول،

وحشت كم شدن سكه‌ي عيدي از شمردن زياد

بوي اسكناس تا نخورده‌ي لاي كتاب

با اينا زمستونو سر مي‌كنم؛

با اينا خستگيمو در مي‌كنم.

 

سعيد جورابش را نمي‌پوشد و با ما نمي‌آيد. ولي من مي‌روم و تا خِرخِره شيريني‌هاي ريز و درشت مي‌خورم. خانم طالبي با صندل چرمي‌اش جلو مي‌آيد و مي‌گويد: شيريني خانگي... بفرماييد!

هول مي‌شوم. استكان چايم روي دامن پليسه‌ي تازه‌ام مي‌ريزد و پايم مي‌سوزد. خانم طالبي قربان صدقه‌ام مي‌رود و برايم پماد سوختگي مي‌آورد: از همان‌هايي كه طناز خريده بود.

و مهم تر از پماد سوختگي، دو تا اسكناس خوشگل نو است كه توي مشتم مي‌گذارد: قابل ندارد، براي شگون...

با صندل چرمي‌اش اين پا و آن پا مي‌شود. دو تا هم توي آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ يكي مشتم مي‌گذارد: اين هم براي آقا سعيد.

مامان به جاي من تشكر مي‌كند. بابا مي‌گويد: سال خوبي باشد... جاي جناب طالبي خالي بود.

توي دلم فكر مي‌كنم: فقط جاي آجيل خالي بود.

و آرزو مي‌كنم كه يك جفت صندل چرمي مثل خانم طالبي داشته باشم. عيدي‌ها را توي جيب بلوزم مي‌چپانم و سوزشِ پا يادم مي‌رود.

بابا توي راه مي‌خندد: كار خوبي نكردي كه هي ناخنت را به لبه‌ي اسكناس فرو كردي! مي‌خواستي ببيني به هم چسبيده يا نه؟

مامان نمي‌خندد. فقط زير لب مي‌گويد: از وقتي طناز رفته، خانم طالبي و مادرش خيلي تنها شده‌اند.

توي خانه با خوش‌‌حالي عيدي سعيد را مي‌دهم. اخم مي‌كند: مال خودت. مگر من بچه‌ام؟

فوري حرفش را مي‌پذيرم و به روي خودم نمي‌آورم كه صبح، اسكناس‌هاي مامان و بابا را قبول كرد و نگفت: مگر من بچه‌ام؟

و تا پشيمان نشده، پول‌ها را توي كمد، زير روزنامه‌اي كه مامان تازه پهن كرده مي‌گذارم.

 

فكر قاشق زدن يه دختر چادر سياه،

شوق يك خيز بلند از روي بته‌هاي نور

برق كفش جفت شده تو گنجه‌ها

با اينا زمستونو سر مي‌كنم؛

با اينا خستگيمو در مي‌كنم.

 

شلوار چهارخانه‌ي مخملي‌ام را پوشيده‌ام. بابا دستم را گرفته و با هم توي كوچه ايستاده‌ايم. سعيد از پنجره‌ي اتاقش ما را تماشا مي‌كند. دستش را زير چانه‌اش زده و نمي‌خندد. دخترها و پسرها آواز مي‌‌خوانند و دست مي‌زنند. بابا مي‌گويد: بيا پيش ما سعيد!

و دستش را توي هوا تكان مي‌دهد. من با آن دمپايي پلاستيكي نارنجي عقب عقب مي‌روم تا از روي آتش بپرم. طبق معمول، يك لنگه‌اش مي‌افتد توي آتش. بابا بغلم مي‌كند و مي‌گويد: چيزي نشده،‌ يك بار ديگر ... .

و مي‌رود كه از توي خانه برايم دمپايي ديگري بياورد. يكي از بچه‌ها مي‌گويد: جاي طناز خالي...

جرات نمي‌كنم كه سر بلند كنم و سعيد را ببينم. ولي مي‌دانم كه توي فكر طناز است،‌ وقتي پارسال چهارشنبه سوري قاشق مي‌زد.

 

عشق يك ستاره ساختن با دولك

ترس نا تموم گذاشتن جريمه‌هاي عيد مدرسه،

بوي گل محمدي كه خشك شده لاي كتاب،

با اينا زمستونو سر مي‌كنم؛

با اينا خستگيمو در مي‌كنم.

 

سعيد سرش توي كتاب است. مسئله حل مي‌كند و من يوگي و دوستان تماشا مي‌كنم.

مامان مي‌پرسد: ستاره! پس كي مشق‌هايت را مي‌نويسي؟

مي‌گويم: فردا مامان!

بابا مي‌گويد: فردا سيزده به‌در است!

 مامان سرِ ظرف‌هاي آجيل را پر مي‌كند و بشقاب‌ها را با دقت روي هم مي‌چيند. بابا هم با لباس رسمي، مي‌رود كه بخوابد.

سعيد به صفحه‌ي كتابش خيره شده. مامان مي‌گويد: ستاره! اگر پسته خواستي، از توي ظرف جمع نكن. بيا از خودم بگير! پسرم! درسِت تمام نشد؟

سعيد سر بلند نمي‌كند: نه هنوز! مسئله‌ها سختند مامان!

و من لاي كتابش گلبرگ‌هاي خشك شده را مي‌بينم. صداي تلويزيون بلند است. يوگي مي‌گويد: آماده باشيد، براي يك سفر دور و دراز... .

 

بوي باغچه، بوي حوض ،

عطر خوب نذري؛

شب جمعه،‌ پي فانوس، توي كوچه گم شدن؛

توي حوض لاجوردي، هوس يه آب‌تني،

* * *

 

سعيد، خوش‌حال و خندان به اتاق مي‌آيد. ديگر آن سعيدي نيست كه چند سال پيش، به صفحه‌ي كتابش خيره شده بود. مي‌گويد: شُل نباش! بلند شو، صندلي را نگه‌ دار ، مي‌خواهم پرده را بزنم.

آفتاب كم‌رنگ زمستان پشتم را گرم كرده. بلند مي‌‌شوم. خرت و پرت‌ها را كنار مي‌زنم و به مامان كه دارد مي‌رود بيرون، مي‌گويم: پشيمان شدم مامان! اگر مغازه باز بود، برايم بخر!

بابا مي‌پرسد: چي بخرد؟

مي‌گويم: جوراب!

و توي دلم مي‌گويم: چه خوب شد كه امروز، بين اين همه نوار، دستم طرف اين يكي رفت!

سعيد از آن بالا با فرهاد مي‌خواند:

 

با اينا زمستونو سر مي كنم؛

با اينا خستگيمو در مي‌كنم.

 

خانه پر از بوي ماهي سرخ كرده شده ... .

   

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 19:47 | | لینک به این مطلب