تبليغاتX
ستاره ی کوچک
یکشنبه سی ام تیر 1387
خانه ی سبز

او برای من، مرد خانه ی سبز است.

مردی که فضای خانواده ی گرم و صمیمی اش، لبریز بود از عشق و اعتماد و احترام. مردی که گفت و گو را راه حل مشکلات می دانست و سکوت را دوست نداشت. همان هنرمند شناخته شده و خالق نقش های ماندگار سینما که آمده بود تا در این خانه، گرمی صدایش را با آن کلمه های ساده و لحن فراموش نشدنی، به گوش همه هدیه کند. به گوش همه، حتی آن هایی که حمید هامون را نمی شناختند و هیچ وقت حتی اسمش را هم نشنیدند.

آن روزها که روی پشت بام ها از این بشقاب های جورواجور خبری نبود و جعبه ی فسیل و بی خاصیت کنار اتاق، بیشتر حکایت خمیازه کشیدن بود و تکرار تا حرکت و ابتکار، یک هفته انتظار، واقعاً ارزش این را داشت که ساعتی مهمان خانه ی رویایی او شوی؛ و من چه قدر عاشق این جمله ی او بودم که بعد از هر بحثی به همسرش می گفت:« قهر باشیم اما حرف بزنیم!»

 

... و حالا که رفته، باز هم هر وقت می خواهم چهره اش را تصور کنم، چیزی جز این نمی توانم ببینم:

مَردِ سریال دوست داشتنی ام؛ سر زنده و شاد، در خانه ای سبز و آباد... . 

 

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 22:38 | | لینک به این مطلب
جمعه سی و یکم خرداد 1387
پاییز در بهار

کمی که می گذرد، همه چیز باورت می شود. که رفته ای، که اسم کوچه ات عوض شده، که شیر آشپزخانه ات عوض شده، که دستگیره ی در اتاق خوابت عوض شده. می فهمی چشم هایت را که باز می کنی، سقف دیگری روی سرت است و تازه می فهمی که باید به کلاس زبان بروی، باید سوار قطاری بشوی که توی عمرت اسم ایستگاه های آن را حتی توی خواب هم نشنیده ای. می فهمی که خبری از بقالی سر کوچه و کفاشی سر خیابان و رفتگر همیشه جارو به دست نیست. از خودت می پرسی چرا تا همین هفته ی پیش در ایران بهار بود و این هفته این جا همه می گویند پاییز است... و تعجب می کنی وقتی همه می گویند بابانوئل این جا چله ی تابستان از راه می رسد. از خودت می پرسی، جایی که هیچ اثری از برف نیست، سورتمه ی او چه طوری راه می رود؟ اما راه می رود و خوب هم راه می رود تا به من یاد بدهد که چه جوری پا روی باید و نبایدهای کلیشه ای و همیشگی ام بگذارم. راه می رود تا باور جدیدی به من ببخشد.

 

این جا آرام است. نه ترافیکش ترافیک است و نه شلوغی اش شلوغی. گاهی فکر می کنم این جا از همه ی دنیا جداست. فکر می کنم میله ای توی فرق سرم خورده و حافظه ام را گرفته. همه چیز برایم جدید است و گاهی عجیب.

 

توی قطاری که من را به مرکز شهر و محل کلاس می برد، اغلب آن هایی که نشسته اند، یا کتاب و مجله می خوانند یا با گوشی به موسیقی گوش می دهند. دیروز به این فکر می کردم که چه اتفاقی می افتاد، اگر جوان اسکاچ فروش خط جمهوری بهارستان،

 این ایستگاه وارد قطار می شد و با آن لحن ساده و صمیمی می گفت: «خانوما! آقایون! من دزد نیستم، معتاد نیستم. دارم آبرومندانه اسکاچ می فروشم به خانومای با سلیقه ی خونه دار... .» و فکر می کردم چه بامزه می شد اگر هر کدام از این زن های سیاه و سفید، یک اسکناس دویست تومانی از کیفشان در می آوردند و یک بسته اسکاچ با دوام می خریدند.

 

توی کلاس و قتی با پسرهای همکلاسی در حال شوخی و خنده هستیم و معلم از راه می رسد، اول می ترسم و چند لحظه طول می کشد تا یادم بیفتد که این جا هیچ کس - حتی معلم- بی دلیل سعی نمی کند بقیه را راهنمایی کند و شاخ در می آورم از تعجب، وقتی می گوید: «آفرین بچه ها! تنها نباشید. برای این که زبانتون خوب بشه، دائم با هم حرف بزنید.»

 

این جا هنوز برای ثبت نام در هیچ کلاسی و برای گرفتن هیچ کارت، مدرک یا اعتباری، کسی از دینم نپرسیده. وقتی به این فکر می کنم که چه تعداد از آدم ها به خاطر اعتقادشان قربانی سوءتفاهم شده اند و می شوند، دلم برای خانم ماخانی معلم تاریخمان- که همیشه می گفت: «آینده ی دنیا بهتر از گذشته ی اونه» تنگ می شود.

 

موقع برگشتن از هر مهمانی، زیر میز، پای مبل و پشت صندلی را زیر و رو می کنم به هوای پیدا کردن روسری ام!

 

این حرف ها هیچ کدامشان برای اثبات خوب بودن یا بد بودن چیزی نیستند که خوبی یا بدیِ هیچ چیزِ قابلِ لمسی، نیاز به اثبات ندارد. این جا برای من،  نه آن قدر خوب است که عاشقش بشوم و نه آن قدر بد که بخواهم فرار کنم. اما هر وقت دلم می گیرد، هر وقت می خواهم پیش آن هایی باشم که دور هستند، هر وقت دلم برای بهار آن جا تنگ می شود، به خودم می گویم: «هیچ چیزی غیر ممکن نیست. یه روز می شه همه ی چیز های خوب رو با هم داشت.»

و به این آرزو ایمان دارم. حتی اگر امروز، برآورده شدنش، به اندازه ی آمدن بابانوئل توی تابستان، عجیب و دور از ذهن باشد.     

* عکس بالا نمایی از شهر پرت است در غرب استرالیا.

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 16:53 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
از جایی دیگر!

من هنوز زنده هستم! در اتاق جدید در خانه ی جدید در شهر جدید و در کشور جدید. همه چیز برایم تازه است و دائم در حال کشف کردن هستم. دلم برای تایپ کردن و دیدن فکرهایم روی مانیتور لک زده اما متاسفانه هنوز صفحه ی کلیدم حرف فارسی ندارد و همین ها را هم با جان کندن و بر اساس حدس و گمان می نویسم. می نویسم فقط برای این که بگویم هنوز هستم و از جایی دیگر هر روز مهمان این صفحه ی جادویی ام. می نویسم تا بگویم به زودی - همین روزها- دوباره مثل قبل می آیم و با صفحه کلیدی که پر از برچسب های حروف فارسی است سر صحبت را باز می کنم... .

دمتان گرم و سرتان خوش که فراموشم نکردید. 

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 22:27 | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
این روزها ...

این روزها بیشتر وقتم به خریدهای دَمِ آخر برای بستن چمدان و خداحافظی از دوستان و دلبستگی ها می گذرد. این روزها خیلی بیشتر از روزهای پیش از خانه بیرون می زنم و تنها راه برای رسیدنم به خیابان و دنیای بیرون از خانه، کوچه ی تنگ و بن بستی است که از همان روز اول اسمش «شادمان» بوده و هنوز هم کاشی قدیمی شهرداری به همین اسم،  بالای سر اولین خانه ی آن نشسته. این روزها بارها و بارها کوچه ی تنگ و بن بستِ شادمان را آرام آرام یا بدو بدو طی کرده ام تا به قرارها و کارهایم برسم و برای همین، بیشترین چیزی که این روزها به آن فکر می کنم، کوچه ی شادمان است. کوچه ای که در آن به دنیا آمدم.

تقریباً همه ی مهمترین «اولین»های زندگی من در این کوچه اتفاق افتادند. برای اولین بار در همین کوچه صاحب دوچرخه شدم و سعی کردم از پسرهای بزرگ تر از خودم، تک چرخ زدن و ترمز صدا دار گرفتن را یاد بگیرم. برای اولین بار، در همین کوچه با چادر خال خالی و کاسه و بشقاب صورتی، خاله بازی کردم و مامان عروسکم شدم. برای اولین بار در همین کوچه با ذوق و شوق کفش چسبی ام را پوشیدم و راهی دبستان عترت شدم. برای اولین بار در همین کوچه اولین شعرم را گفتم و برای اولین بار در همین کوچه عاشق شدم.    

این روزها خیلی زیاد به دوچرخه ی سبزم فکر می کنم. به چادر خال خالی و کفش چسبی آبی ام. به اولین شعرم و اولین عشقم.

 

این روزها وقتی از کوچه می گذرم، دلم می خواهد تک تک خاطره های خوب و بدش را سر فرصت مرور کنم و با تکرارشان به جای خیابان، به آسمان بروم. بگذریم که از آن روزهای کوچه، تنها چیزی که باقیمانده چند خانواده ی کم جمعیت است و بقیه یا به جای دیگری نقل مکان کرده اند و یا از دنیا رفته اند. حتی خانه های قدیمی هم کم کم خراب شدند و جای خودشان را به آپارتمان های چهار طبقه ی رنگارنگ دادند. آپارتمان هایی که رنگ شیشه و سنگ نمای بیشترشان حاکی از سلیقه ی باری به هر جهتِ بساز و بفروش های محل ماست.

اما برای من کوچه هنوز همان کوچه است. انگار نه انگار که سال هاست دوچرخه ی سبزم گوشه ی انباری خاک می خورد و بیشترین حرکتی که چرخ هایش می کنند، وقتی است که در هر خانه تکانی، بابا از این طرف انباری می بردش به آن طرف!  انگار نه انگار که چادر خال خالی ام توی بازی های کوچه کهنه شد و پاره شد و مامان تبدیلش کرد به بقچه ی لباس های بچگی. انگار نه انگار که کفش چسبی ام را آن قدر پوشیدم و بازی کردم که سر سه ماه، راهی گاری زهوار در رفته ی آقا مهدی، رفتگرمان شد. انگار نه انگار که اولین شعرم آن قدر ایراد داشت و خام بود که هیچ وقت نه برای کسی آن را خواندم و نه در جایی جز دفتر خاطراتم که دیگر نمی دانم کجاست- آن را نوشتم. انگار نه انگار که با آن عشق صمیمی، آن قدر دویدیم و زمین خوردیم و زخمی شدیم و به هم نرسیدیم که امروز او همسر و عشق زنی دیگر است.

 دوست ندارم آدمی باشم که هنوز بعد از سال ها با گذشته درگیر است. اما این را دوست دارم که گاهی آرام مقابل پنجره ای که  نسیمِ خاطره های خوب را می آورد، لم بدهم و چشم هایم را به روی روزهای در پیش ببندم.

کوچه ی شادمان را دوست دارم؛ به خاطر همه ی لحظه های خوبی که به من داد. به خاطر دوچرخه ی سبزم، به خاطر چادر خال خالی ام و به خاطر کفش چسبی ام. کوچه ی شادمان را دوست دارم به خاطر شعر بندتنبانی ام و روزهای طلایی و گرمی که با آمدن کسی که هنوز عشقش را ستایش می کنم، به من بخشید.

 

دل کندن از کوچه ی شادمان، بعد از دل کندن از خانواده ی دوست داشتنی ام، سخت ترین کاری است که این روزها در پیش دارم.

 

*عکس بالا مربوط به سال های گذشته ی کوچه است. وقتی با دمپایی پلاستیکی سبزم بی خیال می دویدم و بازی می کردم... .

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 9:22 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یکم فروردین 1387
لبخند
 

عکس کامل این هفت سین را توی خانه تکانی و جا به جایی های شب عید پیدا کردیم. دقیقاً نوروزِ بیست و سه سال پیش گرفته شده!

روی عکس را خوب تمیز کردم و با خوش حالی به مبل تکیه دادم تا سر صبر تماشایش کنم و از بوی کهنگی اش لذت ببرم.

اول باور نکردم این دخترِ خندان، با موهای کوتاهِ قارچی - که هیچ وقت سمت راست و چپش با هیچ شگردی و با مالیدن هیچ ژل و تُفی مثل هم نشد - و پاپیون بلندی که پس از یک ماه لحظه شماری و ذوق و شوق، بالاخره در لحظه ی تحویل سال به گردنش بسته شد، من باشم.  اما به خنده اش که دقت کردم، احساس کردم چه خوب صاحب این موی قارچی و این پاپیون دراز را می شناسم. در واقع باور کردم که خودم هستم! انگار نه انگار که این ژستِ بی خیال، بیست و سه سالِ پیشِ زنی است که به علت مبتلا شدن به بیماری مهلک بزرگسالی، سال هاست به مثل هم بودنِ سمت راست و چپ موهایش فکر نکرده و سال هاست برای بستن هیچ پاپیونی لحظه شماری نکرده.

خنده ای که یک لحظه به لبم آمد، درست مثل لبخندی بود که توی عکس دارم.

توی دلم گفتم: « چه بی غم بودیم! یادش به خیر... .»

و هنوز از حسرت، آهِ کاملی نکشیده بودم که طبق عادت، نگاهی هم به پشت عکس انداختم. چیزی که می خواندم جالب تر از خودِ عکس بود. این یکی اصلاً باور کردنی نبود. خط شیوا بود و خاطره ای که هر کاری می کنم، به خاطر نمی آورمش:

دوباره به روی عکس نگاه کردم. پس این لبخندها درست مال لحظه هایی است که تازه از احتمالِ خطرِ مرگ بیرون آمده بودیم؟ مالِ لحظه هایی بعد از وضعیت قرمز؟ این بار به خنده ی همه نگاه کردم. یادم آمد که ما بچه ها چه قدر از مرگ در بمباران می ترسیدیم. یادم آمد که چه قدر بازوی مامان را توی پناهگاهِ تاریک فشار می دادیم. یادم آمد که چه قدر برای ماهی توی تنگ نگران بودیم و با یادآروی این ها لبخند روی لبم خشکید.

باور نمی کردم که خنده های ما از سر بی غمی نبوده. باور نمی کردم که خانواده ی ما برای برپا کردن این بساط، فقط منتظر وضعیت سفید بوده! و این یکی را اصلاً باور نمی کردم که تلخی لحظه ها این طوری از یادمان برود. هیچ کس حتی با خواندنِ پشت عکس، حالِ آن روزمان را به خاطر نیاورد. حتی خود شیوا.

*

خوش حالم که این عکس بهانه ای شد برای یک خانه تکانی اساسی در ذهنم! بهانه ای برای این که به یاد بیاورم برای لبخند زدن، نیازی به بی غم بودن نیست. نیازی به آرامش نیست. حتی نیازی به امنیت نیست! و خوش حالم که این عکس باعث شد باور کنم که لبخند را نمی شود به تاراج برد و نابود کرد. حتی با بمب و موشک و احتمالِ خطرِ مرگ و این جور چیزها؛ حالا با این فکر، دلم گرم شده و لبخند می زنم. 

سعی می کنم به سفره های هفت سینی که هرگز با هیچ چراغ قوه ای به مهمان خانه برنگشتند، فکر نکنم. سعی می کنم به شبی صد بار مردن و زنده شدن از ترس وضعیت قرمز، فکر نکنم. سعی می کنم! چون عید است و باید خندید. باید لبخند زد، حتی اگر این خنده از بی غمی نباشد. باید خندید، چون باید خندید!

به موهای قارچی کوتاهم فکر می کنم. به پاپیونِ بلندی که بستنش معنی دیگرِ جان سالم به در بردن از مرگِ زیر آوار بود. به لبخندهایی که با همه ی نگرانی ها و اضطراب ها به عکس بخشیدیم و با جادویشان تلخی ها را از حافظه ی خودمان و آلبوم هایمان پس زدیم.

دوست دارم تکه هایی از این عکس خانوادگی را این جا بگذارم تا کارت تبریکی باشد برای همه ی آن هایی که می دانم به شکلی این لحظه ها را حالا نه فقط در بمباران و بعد از وضعیت قرمز- تجربه کرده اند. دوست دارم این عکس، کارت تبریکی باشد برای همه ی آن هایی که به «امید» چیزی هستند.

در آخرین ساعت های این سال، به همه ی عکس های دنیا فکر می کنم و برای آدم هایشان، سالی آرزو می کنم پر از موی قارچیِ کج و پاپیونِ بلند. سالی پر از لبخند، برای عکس هایی که اگر نوشته های پشتشان را نبینیم، هرگز به یاد نمی آوریم در چه حالی گرفته شده اند.

 

پس همگی حاضر برای یک عکس نوروزی و به قول شیوا: به امیدِ روزهای خوبِ آینده...

سال نو مبارک!

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 0:37 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
هفت
 توی این مدت دعوت شدم به دو بازی. من از بچگی عاشق بازی بودم و اگر به دلیل دختر بودنم یا کم زور بودنم یا سن و سالم از بازی ها حذف نمی شدم به خصوص که بیشتر همبازی های نامَردَم در کوچه پسر بودند- برای بهتر بازی کردن واقعاً مایه می گذاشتم. (برداشت اشتباه نشود. من مطلقاً با مردها مشکلی ندارم.)

اما خوش بختانه این جا در عالم وبلاگ نویسی کسی صدایش را برایم کلفت نمی کند و بهانه نمی آورد که: «قدت کوتاهه نمی تونی تو دروازه باشی.»

یا: «آخه تو می تونی تک چرخ بزنی که افتادی دنبال ما؟»

یا: «نخودی باش چون تو وسطی باید توپ رو محکم بزنیم، اون وقت به خاطر تو هی می سوزیم!»

این جا من بازی می کنم و دوستانی دارم که می آیند و همبازی می شوند و مثل آن افراد منفور آخ نه! ببخشید- مذکور نمی گویند: «به مامانت بگو نخود سیاه دارین؟»

*

پروانه ی عزیزم من را به بازی هفت کتاب دعوت کرده و مینو خانم نازنین به بازی هفت ترانه.

فکر کنم بهترین پایان برای نوشته های امسالم، همین است. چه چیزی بهتر از شرکت در یک بازی، آن هم برای موضوعی که اگر بخواهم خوب فکر کنم، به عددی خیلی بزرگ تر از هفت احتیاج دارم... . برای همین سعی می کنم در هر دو بازی فقط هفت تایی را بنویسم که امسال با آن ها درگیر بودم.

 

اول از همه هفت کتابی که باید تمام شوند و امسال نشد:

1-Drive Safe  این کتاب را نوید برایم گرفته که بخوانم برای امتحان رانندگی. بیش از اندازه مفصل است و در حال حاضر در برابرش جبهه گرفته ام و نمی توانم تمامش کنم! فعلاً مهم ترین چیزی که از آن فهمیده ام این است که موقع رانندگی از یک حدی بیشتر نباید مشروبات الکلی مصرف کرد، که این هم دانستن یا ندانستنش برایم فرقی نمی کرد. چون حتی اگر تنها شرط رانندگی هم در هر کشوری خوردن مشروب باشد، باز من نمی خورم! (کتاب خوان های با کلاس یا کتاب با کلاس خوان ها من را ببخشند که آیین نامه ی رانندگی را در لیستم آوردم. بالاخره نخود و لوبیا که نیست، کتاب است و نیمه کاره مانده؛ باید هم تمامش کنم.)

2- «کلیدر» می دانم که رمان خیلی خوبی است. می دانم که نثرش عالی و داستانش گیراست. امانمی دانم این حساسیت لعنتی من نسبت به این کتاب چه طوری درمان می شود. به محض دست گرفتنش، یاد کم خوابی هایم می افتم و بهانه تراشی می کنم برای خاموش کردن چراغ!

3- «خواب زمستانی» نوشته ی گلی ترقی کتاب دیگری است که باید تمامش کنم و مثل کارهای دیگر این نویسنده برایم نثری دست نیافتنی و بی نظیر دارد. عادت بدی دارم و آن اینست که همان دقیقه ی اول، آخرین صفحه ی هر کتابی را می خوانم. آخرین جمله ی این کتاب این است: «هر دردی چاره داره. صبر می خواد و استقامت. بالاخره فتح با ماست.» خواندن این کتاب را توی روزهای بدی شروع کردم. روزهایی که وسط هر خط حواسم پرت موضوع چرند و بی ارزشی می شد. حیفم آمد که این نثر روان را فدای کوته بینی یک نفر دیگر کنم. تعطیلات عید روزهای خوبی هستند برای تمام کردن این داستان. تمامش می کنم و دیگر به چیزهای بد فکر نمی کنم. چون مطمئنم «هر دردی چاره داره. صبر می خواد و استقامت. بالاخره فتح با ماست.»

4- «کنیزو» از منیرو روانی پور. (هیچ توضیحی برایش ندارم)

5-  «آهستگی». میلان کوندرا را بی اندازه دوست دارم. اما نمی دانم چرا امسال، به خواندن این کتابش طلسم افتاد. سه بار از اول شروعش کردم و باز هر بار بنا به دلیلی نشد که تمامش کنم. انگار واقعاً دچار آهستگی شده ام در خواندش!

6- «صور خیال در شعر فارسی» با این که کتابی است که خیلی دوست دارم تا آخر بخوانمش، اما هر بار فقط بر حسب نیاز به فصلی که لازم بوده مراجعه کرده ام و دوباره یادم رفته که کامل و دقیق خواندنش چه قدر لازم است.

۷- و آخرین کتاب:«زندگی در پیش رو» نوشته ی رومن گاری با ترجمه ی خیلی خوب لیلی گلستان و کور شوم اگر دروغ بگویم که این یکی را تا لحظه ی تحویل سال تمام می کنم.

 

در عوض هفت تا از کتاب هایی که امسال بیشتر از یک بار خواندمشان:

                         

۱- «شماکه غریبه نیستید» نوشته ی هوشنگ مرادی کرمانی

۲- «هویت»، نوشته ی میلان کوندرا.

 ۳- «پرده ی نئی»، اثر بهرام بیضایی.

۴- «چند نامه»، از راینرماریاریلکه.

۵- «وحتی یک کلمه هم نگفت»، از هاینریش بل.

۶- «دستور زبان عشق»، مجموعه ی شعر قیصر امین پور.

۷- «شازده کوچولو» با ترجمه ی محمد قاضی(لوس نیست که اسم نویسنده اش را بنویسم جهت اطلاع؟)

 

و اما ... هفت ترانه! چه سخت است پیدا کردن هفت ترانه آن هم وقتی که حتی اگر ده برابر این عدد به من مهلت می دادند، باز کم می آوردم. پس مثل کتاب ها فقط هفت ترانه ای را اسم می برم که امسال بیشتر با آن ها شب و روزم به هم رسیده. 

۱-  «گل من» از راستین (گل من گوهر من، کاش این جا بودی- جان من جوهر من، کاش این جا بودی...)

۲- «پل» از گوگوش(برای خواب معصومانه ی عشق، کمک کن بستری از گل بسازیم...)

۳- «چیزی بگو» از ابی ( دلبرکم چیزی بگو به من که از گریه پُرم، به من که بی صدای تو، از شب شکست می خورم...)

۴- «کودکانه» با صدای فرهاد (بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی...)

۵- «تصور کن» با صدای سیاوش قمیشی (تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته...)

۶- «درو وا نمی کنم» از فریدون فرخزاد (اگه ماه از آسمون پایین بیاد در بزنه، اگه مرغ بخت و اقبال رو سرم پر بزنه، اگه رعد آسمون داد بزنه، تو سرم هزار تا فریاد بزنه، چون تو مهمون منی، درو وا نمی کنم...)

۷- «بارون»(اسم ترانه را درست نمی دانم) از سیمین غانم (بارونا با رقصشون ولوله بر پا می کنن، می شینن رو پشت بوم چترشونو وا می کنن...)

کاش می شد باز هم نوشت. اگر نه ترانه ی «شام آخر» ستار و «روزهای روشن» هایده و «چکاوک» داریوش را از قلم نمی انداختم.  

 

و اما هفت ترانه ای که اصلاً دوست ندارم:

۱-۲-۳-۴-۵-۶-۷- بی زحمت خودتان هفت تا از کارهای محسن نامجو را انتخاب کنید. (از همه ی طرفداران این خواننده عذر می خواهم. اما با همه ی احترامی که برایش به عنوان یک انسان قائلم، هنرش را نمی پسندم. به خصوص از وقتی که فیلمی را که راجع به خودش ساخته، دیده ام.)

*                                                                 

پروانه جان و مینو خانم نازنین! ممنون که من را بازی دادید. این دعوت یعنی این که نخودی نیستم و بی خیال همه چیز می توانم بازی کنم. پس به افتخار این حس خوب، همه ی خواننده های این وبلاگ اگر دوست داشته باشند، بدون توجه به جنسیت، سن و سال و زورشان، بازی هستند.

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 23:6 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه یکم اسفند 1386
جیش بزرگی

روی تخت، بغل دستم خوابیده بود و هی وول می زد. نمی ذاشت بخوابم.

غر زدم: این قدر جُنب نخور.

بی خیال گفت: خب (و جُنب خورد).

یه کم که چشمم گرم شد، با دست های تپلش تکون تکونم داد . می خواستم خودم رو به خواب بزنم تا نا امید بشه. اما دلم نیومد. دست هاش خیلی باحالن. به هر جام می خورن می میرم از غلغلک. خندیدم: حالا اگه ول کردی.

-   (ول نکرد) ببین!

-        هوووم؟

-        ببین!

-        (با خنده) هوووووووووم؟

-        آخه مگه با چشم بسته می بینن؟ می گم ببین!

چشم هام رو باز کردم. بی مقدمه نه گذاشت و نه برداشت، مثل آدمی که خیلی روی موضوعی فکر کرده باشه گفت: تا حالا جیشت در رفته؟

-         (چشم هام کاملاً باز شد) یعنی چی؟

-        (حق به جانب انگشت اشاره ش رو گرفت به طرف پاهامون) یعنی اون در رفته؟

راستش تنها چیزی که فکر نمی کردم در اون لحظه مطرح بشه و جای خواب بعد از ظهر رو بگیره این بود. فهمیدم که برای گرفتن جوابش هم خیلی جدیه. دستم رو زدم زیر سرم: تو چی؟

-        خاله اول من پرسیدم. مالِ تو شده؟

 اون قدر صادقانه پرسید که دلم نخواست بپیچونمش. بدون این که بخوام، خیلی جدی به سوالش فکر کردم. یادم افتاد که این می تونه یکی از دغدغه های اصلی کلاس اولی ها باشه و خاطره ای که هیچ وقت تو ذهنم کم رنگ نمی شه، برای هزارمین بار مرور شد. چشم هام رو ریز کردم، دو طرف لبم رو پایین کشیدم و گفتم: معلومه که شده.

-        واقعاً؟ (همیشه برای عکس العمل نشون دادن به چیزهای عجیب از این کلمه استفاده می کنه)

-        (با اعتماد به نفس) آره. (حرف «آ» رو کشیدم)

 اونم دستش رو زد زیر سرش. انگار می خواست هیجان انگیزترین قصه ی دنیا رو بشنوه. چتری هاش که زیر مقنعه ی تنگ صورتی حالت گرفته بودن، کج و کوله ریختن رو پیشونیش: خب بگو... . کجا؟

-        می دونی که جیش همه ی بچه های کوچیک در می ره. اما من اولین باری رو می گم که تو مدرسه جیشم در رفت.

-        خب بگو. (شروع کرد به ناخن جویدن)

-        (دستش رو از دهنش کشیدم بیرون) اولین بار، کلاس اول که بودم،  قبل از امتحان دیکته، سر کلاس جیشم در رفت.

-        واااای! چیکار کردی اون وقت؟

-        هیچی! دوستم «سمیرا» موقع امتحان باید می رفت زیر میز...

-        زیر میز برای چی؟

-        (داشتم به این فکر می کردم که سمیرا اوسطی آشتیانی الان کجاست؟) برای این که تقلب نکنیم.

-        آهان! خب اون وقت دوستت چیکار کرد؟

-       (با بدجنسی خندیدم) هیچی. پرسید این جا چرا خیسه، منم گفتم زنگ تفریح لیوان آبم ریخته.

-        نترسیده بودی؟

-        چرا. خیلی ترسیده بودم. اما بیشترِ ترسم از امتحان دیکته بود. اصلاً واسه ی همین جیشم در رفت.

-        اون وقت دوستت به خانومتون نگفت؟

-        نه. از بس خودش از امتحان می ترسید، اصلاً نفهمید که جیشه. زود  با دستمال کاغذیش یه ذره زمین رو پاک کرد تا بتونه بشینه. منم پاهام رو تکون تکون دادم تا شلوارم زودتر خشک شه.

انگار باور نمی کرد که خاله ی گنده ش، یه روزی همچین دسته گلی به آب داده باشه. از بس مثل بیشتر آدم بزرگ ها همیشه خواسته بودم از خودم یه آدم کامل تو ذهنش بسازم. موهاش رو از توی چشمش کنار زد: اِی وَل ... . پس چرا تا حالا برای بچه ها قصه ش رو ننوشتی؟

      -    نمی دونم. آخه چی بنویسم؟ حالا شاید تو وبلاگم بنویسم. آره تو وبلاگم می نویسم. تو چی؟ مال تو در رفته؟

-        من هنوز نه، یعنی تو مدرسه هنوز در نرفته ( انگار باور کرده بود اتفاقیه که باید بیفته). اما جیشِ «هستی» پریروز سرِ صف در رفت.

-        آخ! چرا؟

-        آخه داشتن نمره انضباط می دادن. از ترسش زیر پاش خیسِ خیس شد. همه ی بچه ها بهش خندیدن. (میمِ «همه» رو با تشدید گفت)

-        هوووم. تو هم خندیدی؟ (فوراً فهمیدم که سوالم احمقانه بوده. مگه می خواستم نمره انضباط بدم؟ زود حرف رو عوض کردم) جای بدی جیشش در رفته.

-        آره. (با همدردی) کاش سرِ امتحان دیکته در می رفت که میز باشه! دیگه بهش نمی خندم. (ناگهان به فکر سوال تازه ای افتاد) جیش بزرگ ها هم در می ره؟ مثلاً مامان و باباها؟

-        (این دفعه خواستم بپیچونمش) نمی دونم. من که تا حالا مامان یا بابا نبودم.

-        (اون از من زرنگ تر بود) گیر نده. گفتم مثلاً. حالا جیش تو وقتی بزرگ بودی در رفته؟

چرا خودم توی این مدت این موضوع فکر نکرده بودم؟ پوست لبم رو که زیر یه کوه ماتیک وَر اومده بود، کندم. شاید هم عصبی شده بودم و فکر کردم که پوستش وَر اومده. لبم سوخت. برای چی خاطره ی کلاس اول اون قدر واضح تو ذهنم مونده بود، اما این یکی این قدر آسون از یادم رفته بود؟ همین دو ماه پیش... آره. راه دور چرا بریم؟ همین دو ماه پیش بود که ...

داشتم از آرایشگاه بر می گشتم. هوا سرد بود. خیلی سرد. اولین روز از سالِ میلادی بود و فرداش مسافر بودم. بلیت داشتم برای ساعت هشت صبح و نگار توی شلوغی سفرهای سال نو با هزار دردسر این مورد رو برام جور کرده بود تا با تعطیلات نوید همزمان باشه و همدیگه رو بعد از سه ماه ببینیم. توی فکرم هزار تا کار رو مرور می کردم. چک کردن دوباره ی ساعت پرواز، برداشتن بشقاب یه بار مصرف، بسته بندی آلبوم عروسی، ... ناگهان چشمم به ماشین گشت ارشاد افتاد و خانم هایی که کنارش ایستاده بودن. اول به هوای همیشه بی خیال به فکرهام ادامه دادم. اما چند لحظه ی بعد، درست وقتی که یکی از خانم ها اومد طرف من، یادم افتاد که دارم از آرایشگاه بر می گردم و و موهای مرتب شده و فر خورده همه از زیر روسری شالی ریختن بیرون. یادم افتاد که به شوق فردا و دیدن نوید، با حوصله و زیاد آرایش کردم. یادم افتاد که دیشب با چسب رازی ده تا ناخن مصنوعی رو چسبوندم به دستم و لاک صورتی زدم. دیگه چیزی یادم نیفتاد. حالا نوبت سوال ها بود که هجوم بیارن: اگه من رو بگیرن، چند روزه آزاد می شم؟ سند باید بیاریم؟ فردا می رسم به پرواز؟ نباید بگم مسافرم، اگه لج کنن چی؟ نگار می تونه باز بلیت بگیره؟ آخه نوید که بیشتر از پنج روز اون جا نیست. یعنی می شه فردا...؟

-        خانومم شما یه لحظه تشریف بیارین...

با من بود؟ فوری بی اختیار روسری رو کشیدم جلو و موهام رو از پشت چپوندم توی پالتو. توی یه حرکت، همزمان ماتیکم رو پاک کردم و دستکشم رو که چند دقیقه ی پیش از روشنک هدیه گرفته بودم و هنوز مارکش بهش بود، از کیفم کشیدم بیرون.

-        خانومم شما ...

جرات نداشتم نگاش کنم. دست هام رو به زور فرو کردم توی دستکش. اومد جلو. منتظر بودم که با اولین کلمه ای که می شنوم خودم رو بزنم به موش مردگی و بگم که این اولین و آخرین باره که این طور افتضاح میام بیرون. در واقع حاضر بودم به خاطر به هم نخورن سفرم حتی بگم که حالم از آرایش و زن های آرایش کرده به هم می خوره. می خواستم بگم باید کله ی همه ی بد حجاب ها رو کَند و من از فردا درست میام بیرون. اما در کمال ناباوری اون خانوم از جلو من گذشت و اصلاً متوجه حضورم هم نشد. دو قدم اون طرف تر از من باز گفت: خانومم!

 نفس راحتی کشیدم. پس با من نبود. پشت سرم یه دختر قد بلند، چیزی شبیه کت پوشیده بود و منظور از «خانومم»، اون بود نه من. چه خوب... .

 اما... . نه باورم نمی شد. یه آن احساس کردم توی اون سوز سرما پاهام گرم شدن. بی اختیار یاد امتحان دیکته افتادم و با همه ی توان بدنم رو منقبض کردم تا نذارم بریزه. سرعتم کند شد و پاهام به هم چسبیدن. گفتم: خدایا فقط نریزه. خدایا فقط نریزه. نذار بریزه. (اون قدر دستپاچه بودم که یادم نمیاد منظورم ریختن اون مورد بود یا آبرو)

به هر حال نریخت. 

داشتم به گرمی نصفه نیمه ی پاهام فکر می کردم که باز با دست های تپلش، تکون تکونم داد: نگفتی. از وقتی بزرگ شدی، بازم جیشت در رفته؟

خندیدم. مثل خودش سرم رو جلو بردم و گفتم: آره...

بعد هم همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم. با حوصله مثل یه آدم بزرگ نگام می کرد و گوش می داد. گاهی هم شکمش یا کمرش رو از هیجان می خاروند. حرفام که تموم شد، سرش رو توی هوا چرخوند و بی حوصله گفت: واااای! پس این جیش ول کن ما نیست. من فکر کردم دیگه بزرگ بشم، تموم می شه.

خندیدم. عاشق این سادگی عجیب و غریب هستم. می خواستم مثل یه معلم نمونه براش توضیح بدم که این گناهِ جیشِ بیچاره نیست. می خواستم بگم که جیش یه چیز طبیعیه و از یه جایی دیگه نگه داشتنش حتی دست قوی ترین مرد جهان هم نیست. می خواستم بگم که شاید همه ی اینا زیرِ سرِ نمره ی انضباطیه که بی دلیل میاد پای کارنامه ها و گناهش گردن صف هاییه که میزی ندارن تا بشه زیرشون با چند تا دستمال کاغذی بی آبرویی ها رو پاک کرد.

توی این فکرها بودم و داشتم خودم رو برای گفتن کوبنده ترین نتیجه گیری ها آماده می کردم که با دندون های نصفه کاره ی جلو، لبش رو گاز گرفت و گفت: خاله حالا می خوای تو وبلاگت جیشِ بزرگیت رو هم بنویسی؟

یه کمی ادای فکر کردن در آوردم و خیلی مطمئن گفتم: آره. مگه عیبی داره؟

بلند شد که از اتاق بِره بیرون: نه عیب که نداره. اما تو رو خدا اسم من رو ننویس. من آبرو دارم.

 

* دیروز این جا بود. با کمک هم این متن را  خواندیم و خوش حال بود که طبق قرارمان اسمی از او نیامده. از نوشته ام خیلی خوشش آمده بود و پشت سر هم می خندید. خواستم حالا که با سواد شده در بخش نظرات چند کلمه ای برایم بنویسد. گفت که خطش خوب است و دوست دارد این طوری نظر بدهد:

 

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 20:47 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هشتم بهمن 1386
علم بهتر است یا ثروت؟

مغز کوچکی که اتفاقاً صاحبش را میلیونر کرده- به لب دستور می دهد که بخندد و بگوید: «چه خوب! دنبال همین بودم. عفیف و پاکدامن!»

چرا پاکدامن؟ چون نامزدش بلد نیست او را ببوسد و این برای صاحب مغز کوچک، مایه ی بسی افتخار است.

 نامزد تقریباً سی ساله ی او خجالت می کشد به این درخواست جواب مثبت بدهد؛ یا دست کم این طور نشان می دهد و ادعا می کند که تا به حال در عمرش به هیچ مردی این طوری! نگاه نکرده. گرچه که هیچ وقت نه خودش و نه آن مغز کوچک، هیچ کدام نمی فهمند که این طوری! یعنی چه؛ اما این را می دانند که این طوری! چیزی به اسم «صفر کیلومتر» یا «آکبند» را در ذهنشان تداعی می کند. چیزی به اسم «روکش» و «بسته بندی» را؛ و چون تحلیلِ این کلمه ها در مغز کوچک، جواب خوبی می دهد، هر دو از این طوری! بودن لذت می برند.

... و این مغز کوچک که در همه ی دوران تجردِ صاحبش به چشم دستور می داده که دنبال یقه ی باز و دامن کوتاه دخترها باشد و تقریباً در تمام موارد، حاضر بوده به دستِ صاحبش دستور بدهد که برای بدست آوردن محتویات یکی از این لباس های باز به جیب برود و مبلغی هم خرج کند، در این دوران به قلب دستور می دهد که از ته دل برای اتفاق میمون شاد باشد و قلب کوچک که هیچ نقشی در هیچ ماجرایی نداشته و ندارد، طبق این دستور شاد می شود و عکسِ خندانِ احمقانه، حاصل این لحظه ی کوتاه است:

میلیونر جوان جلو آمده که نامزد آکبندش را ببوسد و نامزد که قرار است در آینده همسر دوم او شود، برای اثبات آکبند بودن با شرم سرش را عقب کشیده و هر دو بی خبر از مغزِ کوچکِ آن دیگری، مغرور از این فریب کودکانه اند... .

*

مغز کوچک دیگری هم - که اتفاقاً صاحبش را موفق به بدست آوردن کرسی استادی در یکی از دانشگاه ها کرده-  دائم در حال برنامه ریزی و حساب و کتاب برای تور کردن دانشجوهای جوانی است که سنشان از زن سابقش دست کم دو سال کم تر باشد. این مغز کوچک، همین کار را برای زن سابقش و دوست دخترِ قبل از زن سابقش و نامزدِ قبل از دوست دخترش هم کرده و اگر همین طور پیش برود، پس از چند شکست عشقی دیگر، باید مقابل مراکز پیش دبستانی دنبال مورد مناسب بگردد.

 مغز کوچک جز پوز زنی به چیزی فکر نمی کند و  برای پوز زنی به انواع روش ها از جمله ارسال اس ام اس های آبکی- عاشقانه، ایمیل های عمومی و خصوصیِ با ربط و بی ربط و حتی افشاگری های جورواجور برای خراب کردن زن های سابق زندگی پر افتخارش متوسل می شود.

این مغز کوچک که اتفاقاً علاقه ی عجیبی به کلمه ی روشنفکر دارد، پول را وسیله ی ابراز علاقه ی آدم های بی سواد می داند و به جای آن به دست، پا و حتی سایر اعضای بدنش دستور اکید می دهد که تا اطلاع ثانوی خیلی رمانتیک رفتار کنند. او که خودش را صاحب رسالتی الهی برای پرورشِ استعدادِ دخترانِ جوان و ترجیحاً زیبا می داند، معتقد است که اُمُل بازی در شأن همسر و معشوقه ی یک استادِ دانشگاه نیست... .

حالتِ لبِ این استاد در آستانه ی پنجاه سالگی، بستگی دارد به فرمانی که مغز، موقع برخورد با دانشجو به او می دهد. مغز هم به محض دریافتِ پیامِ مونث یا مذکر بودنِ مخاطب از طرف چشم یا حتی گوش، تکلیف لب را روشن می کند؛ و چه رقت انگیز است فرمانِ لبخندی که بعد از جواب دادن به سؤال های پیش پا افتاده برای دهانی که آب از آن سرازیر شده، صادر می شود... .

*

1- چون زحمت نوشتن همه ی انشاهایم را مامان می کشید، درست یادم نیست آیا هرگز دردبستان انشایی با عنوان «علم بهتر است یا ثروت؟» داشتیم یا نه. اما این را می دانم که در آن روزهای خوب، حتی اگر خودم را هم می کشتم، نمی فهمیدم که بهتر یا بدتر بودن هر کدام از این ها، چه ارتباطی با حجمِ مغز دارد.

2- شخصیت های این نوشته تقریباً حقیقی هستند. اما از دوستان و آشنایان خواهش می کنم در صورت امکان وارد حیطه ی مطابقت نشوند، چون معمولاً کارِ پر زحمت و بی حاصلی است.

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 2:57 | | لینک به این مطلب
یکشنبه دوم دی 1386
با پوزش از آقای بیضایی عزیز

 

چه وبلاگی! سراسر مغز و معنا

 

تصاویرش همه خوش رنگ و زیبا

 

ز خود می پرسم این را هر شب و روز

 

که این وبلاگ بهرام است، یا ما؟

 

* توضیح: این شعر کاملا تخیلی است.

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 9:1 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هجدهم آذر 1386
سیمرغ

 

               

 

اولین بار او را چند ثانیه در یکی از شبکه های ماهواره ای دیدم. معرفی کوتاهی بود از اولین آلبومش «سیمرغ». صفحه ای آبی که انگار به هم رسیدن کوه و دریا را نشان می داد و مردان سیاه پوشی که از دل کوه پیش می آمدند. به نظرم زیبا بود؛ اما نمی توانستم خودم را راضی کنم که در آشفته بازار تولید روز به روز خواننده، این اتفاق تازه ای باشد. آب هندوانه را سر کشیدم و گفتم: «باز یکی با مادرش قهر کرد.» و منتظر ماندم تا ببینم بعد از پیام های بازرگانی نوبت کدام خواننده است.

اما بار دوم، از اتاق دیگری صدایش را شنیدم و حس کردم چه گرم و تازه است. پای تلویزیون که رسیدم، دوباره اسم او را دیدم و ترانه ای را شنیدم که واقعاً ترانه بود. تا آخرین ثانیه اش، بدون این که حرفی بزنم و قضاوتی کنم، گوش دادم.

مردی که در صفحه ی سیاه و سفید، روی نیمکت نشسته بود، بر خلاف خیلی از خواننده های تازه کار، جلو دوربین بال بال نمی زد. حرکاتش موقع اجرا، آدم را یاد خواننده ی دیگری نمی انداخت. جیغ و داد نمی کرد و از ترفندهای تصویری برای پرت کردن حواس بیننده، خبری نبود. همین برای یک خواننده ی جدید، در اولین نگاه امتیاز بالایی بود. گرچه که هیچ وقت اسم برایم مهم تر از کیفیت کار هنرمند نبوده، اما دقت کردم تا نام ترانه سرا و آهنگسازش را ببینم. آن ها از بهترین ها بودند.

آن روزها روزهای خوب و شیرین زندگی من بودند و خاطرات خوب من، همه پیوند خوردند با شنیدن صدای او. دنبال سفارش دسته گل و کارت دعوت رفتن، آزمایش «اچ.آی. وی» دادن، برای مهمان های شب سالاد درست کردن ... همه و همه ی این ها آمیخته بود با صدایی که می گفت: «خوشم خوشم، چنان خوشم، که غصه ها رو می کشم... .» و من که بیشتر وقت ها کنترل به دست، در شبکه های بی رنگ و رو دنبال او می گشتم، در متن ترانه اش، خودم را پیدا می کردم.

*

«راستین» خواننده ی جدیدی است. کارهای اولین آلبومش، تا آن جا که من به مدد اینترنت نفتی ام موفق به گرفتنشان شده ام، خیلی دلنشین هستند. به عقیده ی آن هایی که موسیقی را - درست و بی تعصب- می شناسند، درست می خواند و استعداد بالایی در کاری که پیش گرفته، دارد. در انتخاب ترانه هایش دقت می کند و خلاصه این که تا حالا قدم هایش را درست برداشته.

 

چند روز پیش تصمیم گرفتم برایش بنویسم که چه حسی نسبت به کارش دارم و مثل بچه ها برایش نوشتم که از بس گرمی خواندنش به دلم نشسته، تصمیم دارم اگر روزی صاحب پسری شدم، «راستین» صدایش کنم و برای این کار از او اجازه گرفتم. چند ساعت بعد، او در کمال صمیمیت و با کلمه هایی که نشان می داد از  ذهن یک انسان صاحب اندیشه به دگمه های کی بُرد منتقل شده اند، مثل دوستی قدیمی که از این پیشنهاد شاد شده باشد، جوابم را نوشت. این کارش هم شبیه تازه کارهای دیگری نبود که ترانه می دزدند و با اسم خودشان در آلبومشان می گذارند و تازه فردا جواب تلفن هایت را هم نمی دهند!

 

خلاصه که هر وقت دلم تنگ می شود، اوست که در سکوت من می خواند:

گل من، گوهر من! کاش این جا بودی

جان من، جوهر من! کاش این جا بودی ...

 

او را همیشه خوش می خواهم و تازه... با کارهایی شنیدنی تر از قبل.

 

*   قالب جدید وبلاگم کار دوست خوبم نبی بهرامی است. شعر سرباز ما را با هم آشنا کرد و این هدیه ی با ارزش اوست برای ازدواج من و نوید. هدیه اش را به خاطر فضای زیبا و حس صمیمیتی که در آن شکل گرفته خیلی دوست دارم.                                            

نوشته شده توسط شادی بیضایی در 1:42 | | لینک به این مطلب